در این نوشتار تعدادی از داستان های نقل شده از زندگی موسس حوزه علمیه قم، مرحوم آیت الله حائری را برای آشنایی بیشتر با شیوه زندگی علما و بزرگان آوردهایم. به این امید که نکات موچود در زندگی بزرگان دین را در زندگی خود به کار ببندیم.
داستان هایی از زندگی آیت الله حائری
1- علاقه فراوان آیت الله حائری به ذکر مصائب اهل بیت (ع)
مرحوم حائری علاقه بسیار به خاندان رسول خدا (ص) داشت. در این میان به امام حسین علیه السلام ارادت ویژهای داشت و به ایشان عشق می ورزید. این علاقه به گونهای بود که او از مرحوم حاج شیخ ابراهیم صاحب الزمانی تبریزی درخواست کرده بود که پیش از تدریس روضه بخواند و شیخ صاحب الزمانی این اجازه را داده بود و مرحوم حائری هر روز قبل از درس دقایقی را به روضه اختصاص میداد و سپس شیخ درس را شروع میکرد.
این روضه خوانی خاص روزهای درس نبود و ایشان در ایام عاشورا اقامه عزا میکرد. مرحوم حائری در روزهای عاشورا پابرهنه در حالی که گل به پیشانی و صورت مالیده در دسته های عزاداری حضور پیدا میکرد.
علاوه بر مُحرم، در ایام فاطمیه دوم که عزاداری در ایران مرسوم نبود، آیت الله عبدالکریم حائری همت کرد و هر سال مجالسی را برپا نمود[1].
2- زندگی ساده شیخ عبدالکریم
حاج شیخ عبدالکریم حائری، خیلی خوشاخلاق و مهربان بودند. با مردم خیلی صمیمی بودند و طلبهها را خیلی دوست داشتند. به آدمهای دانا و باسواد علاقه زیادی داشتند. ایشان توی مهمانیها فرقی بین کسی نمیگذاشتند و با تمسک به سیره پیامبر اسلام، هر جا مکانی بود، همانجا مینشستند.
یکی از روحانیون قم، از قول امام خمینی تعریف کرد که در اراک، گاهی سر جای نشستن در مهمانیها بحث میشد. حاج شیخ عبدالکریم که آن زمان در اراک بودند، برای اینکه این رسم بد را از بین ببرند، هر وقت وارد مهمانی میشدند، هر جایی را خالی میدیدند، همانجا مینشستند. اینطوری این کار زشت را تمام کردند.
یکی از شاگردهایشان هم میگفت که ایشان موقع غذا خوردن، هیچ وقت به سراغ غذاهای خوشمزه نمیرفتند و عمداً غذاهای ساده و بدون خورشت میخوردند.
ایشان خیلی با تقوا بودند و بارها میگفتند: «من هیچوقت دنبال ریاست و رهبری نبودهام.» و رهبری را فقط یک وظیفه و امانتی از طرف خدا میدانستند.امام خمینی باز هم تعریف کردهاند که بازار اراک یکی از بازارهای خیلی طولانی ایران است. خانه آقای حائری آخر بازار بود و محل درس ایشان اول بازار. وقتی ایشان از خانه راه میافتادند بروند درس، عبایشان را توی دستشان میگرفتند و روی دوششان نمیانداختند (در صورتی که بعضی از آدمهای مهم شهر با محافظ و تفنگچی راه میرفتند). ایشان پیاده میرفتند تا به محل درس برسند. اگر کسی در راه به ایشان میرسید، همانجا میایستادند. اگر طرف سوالی داشت یا مشکلی داشت، برایش حل میکردند، بعد خودشان تنها راه میافتادند.
3- آیت الله حائری و دستگیری از مستمند
شیخ علی، که خادم مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری بود، تعریف میکند: یک شب زمستانی، من در بیرونی (محل ملاقات) آقا خوابیده بودم که صدای در آمد. بلند شدم و در را باز کردم. دیدم یک زن فقیر دم در است. گفت: «شوهرم مریض است. نه پول دوا دارم، نه غذا و نه ذغال که کرسی را گرم کنم.» من گفتم: «خانم، الان دیگر وقتش نیست. آقا هم الان چیزی ندارد که به شما بدهد.» زن ناامید برگشت. اما دیدم که آقا که صدای ما را شنیده بود، مرا صدا زد. رفتم پیش ایشان. آقا فرمودند: «شیخ علی، اگر فردای قیامت خدا از ما بپرسد که چرا بندهام شب به در خانه شما آمد و او را ناامید کردید، چه جوابی داریم؟» گفتم: «آقا، الان چه کاری میتوانیم برای او انجام دهیم؟» فرمودند: «تو حالا خانهشان را بلدی.» گفتم: «بله، میدانم. ولی رفتن توی آن کوچههای گلی و برفی سخت است.» فرمودند: «بلند شو برویم.»

رفتیم. مریض را دیدیم و خانه را هم که نگاه کردیم، حرفهای آن خانم درست بود. آن وقت آقا به من گفتند: «برو به دکتر صدرالحکماء بگو همین الان بیاید و این مریض را معاینه کند.» من رفتم و دکتر را آوردم. دکتر مریض را معاینه کرد، یک نسخه نوشت و به من داد و رفت.آقا به من فرمودند: «برو به فلان داروخانه بگو این داروها را به حساب من حساب کند.» من رفتم و دوا را گرفتم و آوردم. بعد فرمودند: «برو به خانه فلان علاف (کسی که ذغال میفروشد) بگو یک گونی ذغال به حساب من بدهد.» من رفتم ذغال را گرفتم و همراه مقداری غذا آوردم.
خلاصه آن شب، آن خانواده فقیر از همه نظر راحت شدند. هم بیمار با خوردن دوا حالش بهتر شد، هم غذا خوردند و هم کرسیشان گرم شد.
بعد آقا پرسیدند: «هر روز چقدر گوشت برای خانه ما میگیری؟»
گفتم: «هفت سیر.»
فرمودند: «هر روز نصف آن گوشت را به این خانواده بده. نصف دیگر هم برای ما فعلاً کافی است.» بعد فرمودند: «حالا بلند شو برویم بخوابیم.»
از آیتالله حاج شیخ مرتضی حائری نقل شده است که ایشان فرمودند:
آقا (حاج شیخ عبدالکریم) قبل از ازدواج با مادر ما، همسر دیگری داشتند که نابینا شده و از کار افتاده بود. از مرحوم فرید اراکی شنیدم که ایشان دیده بود پدرشان (آقای حائری) بارها در مواقع نیاز، با اینکه سن و مقام بالایی داشتند، او را به پشت میگرفتند و برای کارهای ضروری یا جابجایی، او را به این طرف و آن طرف میبردند. حتی در تابستان، او را شبها به پشت بام و روزها به سرداب (زیرزمین خنک) میبردند تا راحت باشد.
4- شوخی با استاد مرحوم حائری!
در روز نهم ربیع الاول، تعدادی از طلبهها تصمیم گرفتند با استادشان، مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری، شوخی کنند. آنها یکی یکی نزد آقا رفتند و گفتند که فردا، روز نهم، بهتر است درس تعطیل نشود. حاج شیخ که دید همه موافق هستند، قبول کردند که فردا سر درس حاضر شوند.
صبح روز درس، حاج شیخ به خادمشان، کربلایی علی شاه، گفتند که برود مدرسه و ببیند آیا طلبهها واقعاً برای درس آمدهاند یا این یک شوخی است. خادم رفت و برگشت و خبر داد که همه طلبهها پای درس نشستهاند و منتظر شما هستند.
وقتی حاج شیخ مطمئن شدند که درس جدی است و شوخی نیست، راه افتادند و رفتند بالای منبر نشستند. به محض اینکه شروع به گفتن درس کردند، طلبهها طبق نقشهای که از قبل کشیده بودند، یکی یکی از پای درس بلند شدند و بیرون رفتند. حاج شیخ بالای منبر تنها ماندند. طلبهها هم در حیاط مدرسه شروع به خندیدن کردند.
مرحوم حاج شیخ از منبر پایین آمدند و با طلبهها خندیدند. بعد از اینکه خندهها تمام شد و همه آرام گرفتند، حاج شیخ با مهربانی فرمودند:
«خیلی خب، خندههایتان را کردید و شوخیتان را با من انجام دادید و به خواستهتان رسیدید. بهتر است حالا برویم و درس را شروع کنیم. هنوز هم دیر نشده و خوب است که به هدف اصلیمان یعنی درس خواندن برسیم.»
طلبهها هم قبول کردند و همگی برگشتند و پای منبر نشستند. حاج شیخ تشریف بردند بالای منبر و نشستند. اما همین که دیدند همه طلبهها آمدهاند و منتظر شروع درس هستند و کسانی هم که درس را یادداشت میکردند، قلم و کاغذشان را آماده کردهاند، فرمودند: «خداحافظ شما!» و رفتند. این بار طلبهها بدون استاد ماندند!
منبع:
[1] برگرفته از کتاب “مردان علم در میدان عمل” نوشته سید نعمت الله حسینی