داستان بیت الطشت

بیت الطشت

مسجد کوفه تنها یک عبادتگاه ساده نبود، بلکه صحنه‌ بسیاری از رویدادهای تاریخی و الهی در دوران خلافت امیرالمومنین علی علیه‌السلام به شمار می‌رفت. در کنار جایگاه قضاوت آن حضرت که “دکه القضاء” نام داشت، محلی وجود دارد که به “بیت الطشت” معروف شده است. نام این مکان یادگار یکی از معجزات و کرامات امام علی علیه‌السلام است؛ جایی که عدالت علوی نه تنها با برهان و استدلال، بلکه با نشانه‌ای الهی آشکار شد. بیت الطشت از آن زمان تاکنون، همواره در حافظه‌ی تاریخ به عنوان نمادی از قضاوت بی‌مانند و الهام‌ گرفته از عِلم امام، در کنار سکوی داوری آن حضرت در مسجد کوفه باقی مانده است. با ما باشید در ادامه روایت بیت الطشت را به شکل داستانی و روایی به اقتباس از کتاب نوادر المعجزات و البته با رعایت امانت از اصل موضوع، آورده‌ایم.

روایت بیت الطشت

کوفه، روزهایی پُر از دغدغه و التهاب پس از جنگ صفین و ماجرای حکمیت را می‌گذاراند. مردمان کوفه هر روز برای داوری و رفع مشکلات خود به مسجد می‌آمدند. آن روز هم، مردم در مسجد و کنار دکه القضاء حضور داشتند: برخی در جایی نشسته بودند و برخی دیگر ایستاده نظاره گر یا منتظر بودند. همگی چشم به سکویی دوخته بودند که امیرالمومنین علی (علیه‌السلام) بر آن نشسته بود؛ سکوی قضاوتی که عدالتش زبانزد خاص و عام بود.

در این میان، صدای پای چهار مرد از درِ مسجد آمد. نگاه‌ها به سویشان برگشت. قامت‌هایشان چنان بلند بود که هر که نگاه می‌کرد، آنان را شبیه نخل‌های سر به فلک کشیده می‌دید. چهره‌هایشان آفتاب‌ سوخته بود و نشان می‌داد از سفر دوری آمده‌اند. آرام پیش آمدند، در برابر امام ایستادند و با ادب سلام کردند.

امام، که نگاهش همواره تا ژرفای دل‌ها نفوذ می‌کرد، به آنان خیره شد و با صدایی آرام ولی استوار فرمود:

  • «شما از اهالی دیار و شهر من نیستید»؛ از کجا آمده‌اید؟

مردی از میان آنان قدمی پیش گذاشت و گفت:

  • «نه، ای امیرالمؤمنین. ما از قبیله غسّانیم، از عرب یمن. و در حقیقت… از سپاهیان معاویه هستیم.»

سکوت سنگینی مسجد را فرا گرفت. زمزمه‌ها در میان جمعیت پیچید: «از سپاه معاویه؟ در کوفه؟!»

امام بی ‌آنکه تغییری در آرامش چهره‌اش پدید آید، پرسید:

  • اگر از یاران اویید، «پس در سرزمین من چه می کنی، در حالی که شما دشمنان من به شمار می آیید؟!»

آنان جواب دادند:

  • «پناه بر خدا، ای امیر مومنان! ما می‌دانیم که رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) تو را برای پاسداری از دین و برطرف کردن اندوه امت جانشین خود قرار داد. ما گرفتار مصیبتی بزرگ شده‌ایم»؛ مصیبتی که جز تو کسی را پناهگاه نیافتیم.

امام فرمود:

  • «آن مصیبت و شدت چیست؟»

چهره‌ها افروخته بود و در صدایشان لرزش اضطراب محسوس و نمایان بود ولی پاسخ دادند:

  • «ما خواهری داریم؛ دختری است باکره. اما ناگهان دیدیم شکمش برآمده و جنینی در رحمش به حرکت افتاده است!»

آبرویمان در خطر است. نمی‌دانیم چه کنیم.

زمزمه‌ها در مسجد شدت گرفت. برخی با ناباوری به هم نگاه می‌کردند. برخی آه کشیدند. امام با صدایی آرام فرمود:

  • «او کجاست؟»

گفتند: «همین‌جا، در هودجی کنار درِ مسجد نشسته است.»

 

امام به آنان فرمود:

  • «او را نزد من بیاورید.»

لحظه‌ای بعد، پرده هودج کنار رفت. دختر جوانی را وارد کردند. چهره‌اش در هم کشیده بود، گونه‌هایش سرخ شده از شرم و ترس. نگاهش به زمین بود. قدم‌هایش سنگین، دستانش لرزان. جمعیت بی ‌اختیار راه گشود تا او عبور کند.

امام نگاهی پدرانه به او انداخت و فرمود:

  • «ده قدم راه برو.»

دختر اطاعت کرد.

فرمود: «اکنون برگرد.»

دختر بازگشت.

امام علی علیه السلام
امام علی علیه السلام

امیرمومنان اندکی سکوت کرد. سپس دستور داد پرده‌ای بزرگ در گوشه‌ای از مسجد در حوالی دکه القضاء آویختند. دختر را پشت پرده نشاندند تا نگاه‌ها از او باز بماند. آنگاه غلام خاص خود «دینار» را فراخواند؛ غلامی که به پاکی و امانت‌ داری‌اش اعتماد داشتند. همچنین زنی قابله به نام «خوله عطاره» را احضار کرد.

امام به قابله فرمود:

«او را معاینه کن. تو ای دینار، بر کار او نظارت داشته باش.»

خوله به درون رفت. دقایقی گذشت. همه در سکوت و انتظار فرو رفته بودند. عاقبت قابله بیرون آمد، در حالی که رنگ از چهره‌اش پریده بود.

با صدایی که اندکی می‌لرزید گفت:

  • «ای امیرالمومنین، او باکره است… اما در عین حال، باردار است. جنین در رحمش حرکت می‌کند.»

مردمی که آنجا حضور داشتند، متعجب شده بودند. برخی سر تکان دادند، برخی با ناباوری نگاه کردند. برادران دختر سر به زیر انداخته بودند و شرمسار بودند…

امام با آرامشی کامل امر فرمود که هیچ کس در کنار آن دختر باقی نماند. سپس به دختر که پشت پرده بود دستور داد:

  • «بر کرسی بلندی بنشین. جامه‌ات را بالا بزن تا زانو، و ظرفی زیر خود بگذار.»

دخترک اطاعت کرد.

امام پس از این دستور رو به اصحاب کرد و با آنان سخن می‌گفت، گویی چیزی رخ نداده است. دختر در پشت پرده سخنان را می‌شنید. او نمی‌دانست چرا چنین شد و امام کار او را ناتمام گذاشت؟ او منتظر بود تا بی گناه بودنش ثابت شود اما گویی امام او را فراموش کرده بود!. ناگهان، امام رو به پرده گرداند و فریادی رعدآسا برآورد. صدایی که چون صاعقه بر جان‌ها نشست.

دختر که انتظار چنین چیزی نداشت، وحشت‌ زده لرزید. چهره‌اش رنگ باخت. اندامش رعشه گرفت. ناگاه پرده بکارتش گشوده شد و توده‌ای خونین ـ به بزرگی گربه ـ در ظرف افتاد (در برخی جاها، این موجود زالو تعبیر شده است).

امام به دینار فرمود:

  • «ظرف را بیرون بیاور.»

همه با دهانی باز و چشمانی گرد به آنچه که در طشت بود نگاه می‌کردند. شگفتی و حیرت در میان جمع پیچید. امام با صدایی رسا از برادران دختر پرسید:

  • «آیا در آنجایی که هستید (محل زندگی)، برکه‌ای از آب هست؟»

گفتند: «بله، ای امیرالمؤمنین.»

امیر مومنان فرمود:

  • «این دختر در تابستان در آن برکه حمام کرده است. در همان هنگام، این علقه به رحم او راه یافته. مدت ها با خون او تغذیه کرده تا چنین بزرگ شده است.

صدای مردم مسجد بلند شد، حرف های مختلفی زده شد. برخی شگفت زده شده بودند و اما در این میان برادران دختر از امیرمومنان تشکر کردند. آنان تصمیم گرفتند که در کوفه و مجاورت امیرمومنان بمانند. پس ماندند و از سپاه معاویه خارج شدند و خواهرشان را نیز در این شهر شوهر دادند و خود از یاران خاص امام حسن و امام حسین علیهم السلام شدند…

 “نقل شده که این افراد از شهدای کربلا بودند که البته در این باره روایتی ندیدم”.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *