داستان ازدواج حضرت علی و فاطمه علیهم السلام

داستان ازدواج حضرت علی و فاطمه علیهم السلام

هوای مدینه گرم بود. اولین یا دومین سالی بود که رسول خدا (ص) با اهل و عیال و مهاجرین در کنار انصار در این شهر سکونت داشتند. در این میان فاطمه سلام الله علیها نیز به سن ازدواج رسیده بود و به دلیل موقعیت ویژه پیامبر (ص) بسیاری از بزرگان خواهان نزدیکی به او و ایجاد نسبت فامیلی با اهداف سیاسی و اجتماعی خاص بودند. اما هر کسی که در خانه پیامبر را می زد و دختر عزیزش را خواستگاری می کرد حضرت مخالفت می کرد و خواستگاران جواب رد می شنیدند.

ابوبکر، عمر و عبد الرحمن بن عوف نیز برای خواستگاری از فاطمه سلام الله علیها قدم جلو گذاشتند اما آن ها نیز با پاسخ منفی رو به رو شدند. در این بین و با وجود رشادت هایی که علی بن ابی طالب از خود در طول این سال ها نشان داده بود و با وجود وفاداریش به رسول خدا و جانفدایی بودنش برای اسلام صحبت هایی به گوش می رسید که آری محمد دخترش را فقط به علی می دهد و به هیچ خواستگار دیگری راضی نمی شود.

این صحبت ها به گوش ابوبکر و عمر هم رسیده بود. آن دو تصمیم گرفتند به نزد علی بروند و به او پیشنهاد کنند تا به خواستگاری فاطمه برود. علی مشغول به کار در یکی از نخلستان های اطراف مدینه بود. ابوبکر و عمر به او سلام کردند. جواب سلام آن ها را داد. علی علیه السلام متعجب از حضور آنان در آن وقت از روز پرسید: آیا اتفاقی افتاده؟! ابوبکر گفت نه چه اتفاقی! عمر ادامه داد: می دانی که پس از هجرت افراد زیادی به خواستگاری دختر پیامبر رفته اند. علی پاسخ داد: آری می دانم. ابوبکر گفت: تو چرا قدم جلو نمی گذاری؟ علی گفت: راستش را بخواهید، خواستگاری و وصلت با دختر رسول خدا (ص) خواسته قلبی من است اما خب … باشد من به نزد رسول خدا می روم و خواسته ام را با او در میان می گذارم.

علی علیه السلام پس از کار به خانه رفت. آماده شد و به نزد پیامبر رفت. سلامی کردو کناری نشست. اما نتوانست حرفی بزند. پس از ساعتی خداحافظی کرد. روز بعد دوباره به نزد پیامبر (ص) رفت. این بار هم کناری نشست و به صحبت حضرت با مردمی که به حضورش می رسیدند گوش می داد. این بار هم بدون هیچ کلامی بلند شد و خداحافظی کرد.

رسول خدا (ص) می دانست که علی این جوان برومند به چه نیتی آمده است اما می خواست ببیند چه زمانی خود علی علیه السلام به این موضوع اشاره می کند. روز سوم شد. این بار نیز علی با شرم و حیایی در صورت به نزد پیامبر رفت. سلامی کرد. حضرت تبسمی کرد و فرمود: علی جان! چه شده؟ مقصودت از این آمدن ها چیست؟ امام علی (ع) سر به زیر پاسخ داد: پیامبر خدا من پسر عموی شما هستم و در اسلام نیز با سابقه می باشم و در راه خدا جهاد کردم. پیامبر فرمود: آیا خواسته ای داری؟ علی علیه السلام گفت: بله. پیامبر فرمود: نکند برای خواستگاری آمدی؟ امام پاسخ داد: بله ای رسول خدا. حضرت فرمود: در نزد خود چیزی داری؟ امام پاسخ داد: من به جز زره چیز دیگری ندارم. رسول خدا رضایت داشت. او علی را همه جوره قبول داشت اما جواب نهایی را موکول به نظر فاطمه کرد تا هر چه او بگوید همان شود.

علی علیه السلام خداحافظی کرد و از خانه پیامبر خارج شد. حضرت رسول (ص) فاطمه را صدا کرد و گفت: دخترم امروز علی پسر عمویم برای خواستگاری از تو به نزدم آمد. او جوانی برومند است و من قبولش دارم اما نظر نهایی با تو خواهد بود. فاطمه جانم نظر تو چیست؟ آیا قبول میکنی؟ (در مطلب «علی در کلام حضرت رسول خدا (ص)» می توان به میزان مقبولیت امیر مومنان پی برد)

فاطمه سلام الله علیها سکوت کرد. او دلش به این وصلت رضا بود. اما حیای او مانع از جواب دادن می‌شد. پیامبر که سکوت دخترش را دید آن را به رضایت معنا کرد و البته چیزی جز این نبود.

پس از این اتفاق مبارک جبرئیل امین بر پیامبر نازل شد و از او خواست به امر الهی فاطمه را به ازدواج علی در آورد چرا که خداوند به این امر راضی می باشد

حال دیگر رسول خدا مطمئن شد که این انتخاب بهترین است چرا که رضایت الله تعالی را به دنبال دارد‌

پیامبر خدا به دنبال علی علیه‌السلام فرستاد و به او گفت: علی جان برادر و پسر عمویم این وصلت ان شاءالله که سر میگیرد و دخترم به این امر رضایت داد و در پشت این قصه رضایت و امر خداوند قرار دارد.

حال بیا برای مهریه با هم صحبت کنیم.

داستان ازدواج حضرت علی و فاطمه علیهم السلام
داستان ازدواج حضرت علی و فاطمه علیهم السلام

آیا تو نظری در این باره داری؟ علی علیه السلام خوشحال از این خبر گفت: من نمی دانم. شما بگویید که هر چه رسول خدا گوید درست است. پیامبر نیز مهر را بر ذمه علی قرار داد‌ او دوازده و نیم اوقیه طلا را در نظر گرفت و در زره اش را به او بازگرداند. خبر خواستگاری علی از فاطمه در مدینه پیچید . آنان که انتظار این خواستگاری را داشتند خوشحال شدند و برخی متعجب بودند چرا که علی چیزی نداشت و از نظر مالی نسبتا ضعیف بود …

روز عقد رسید. فاطمه و علی هر دو خوشحال بودند اما حیا و شرمشان پوششی بر این خوشحالی و شعف بود.

در روز عقد رسول خدا خطبه ای ایراد کرد و سپس عقدشان را جاری نمود. عقدی که در آسمان ها بسته شده بود و حالا به دست خاتم پیامبران بر زمین بسته شد.

پس از عقد فاطمه به منزل علی نرفت. و مدتی را خانه پدر ماند. علی حیا داشت. او نمی توانست به پیامبر درخواستش را بگوید. از سویی نیز برای پدر خوب نبود او به داماد بگوید بیاید و عروس خود به خانه ببرد. مدتی گذشت؛ در روزی از روزها عقیل برادرش علی را دید و به او گفت: علی برادرم! پس چرا خانم خود را به خانه ات نمی بری؟! علی حیاءرا مطرح کرد. عقیل گفت: بیا با هم به نزد پیامبر خدا برویم. پس به سوی خانه رسول خدا به راه افتادند. در این میان ام ایمن از موضوع باخبر شد. پس به نزد علی و عقیل رفت و پیشنهاد داد که مستقیم با پیامبر این موضوع را مطرح نکرده و به ام سلمه بگویند.

علی علیه السلام و عقیل به نزد ام سلمه رفتند. پس از بیان درخواست، ام سلمه اطمینان داد که ان شاء الله به زودی این درخواست انجام خواهد شد. حضرت علی (ع) و عقیل خداحافظی کرده و رفتند. سپس ام سلمه به دیگر همسران پیامبر اطلاع داد که باید به نزد رسول الله بروند و با او در این باره سخن بگویند.

آنان به نزد پیامبر رسیدند. سلامی کردند. پیامبر متعجب از حضور آنان فرمود: چه شده است؟ ام سلمه گفت: ما آمده ایم تا درخواست پسر عمو و دامادت را برسانیم. راستش را بخواهید او دوست دارد فاطمه را به خانه خود ببرد اما حیاء دارد این موضوع را با شما در میان بگذارد. پیامبر تبسمی کرد و فرمود: باشد؛ خودم با او صحبت می کنم. پس به دنبال علی علیه السلام فرستاد.

علی داخل شد و سلامی کرد. رسول خدا (ص) به او وعده عروسی در زمان نزدیک را داد و از او خواست تا خانه را آماده کند.

پیامبر به بازار رفت. پیراهنی زیبا برای فاطمه خرید تا در شب عروسی به تن کند. آن را به خانه برد و به فاطمه دخترش داد فاطمه با حیایی دوست داشتنی تشکر کرد. از سویی دیگر حضرت به علی گفت: علی جان! بخشی از ولیمه را من می دهم و بخش دیگری را تو تهیه کن. امام تشکر کرد و به دنبال تهیه خرما و روغن رفت. پیامبر نیز گوشت و نان را تهیه نمود.

روز عروسی فرا رسید. آن روز، روز خوشحالی اهل زمین و آسمان بود. فاطمه قرار بود لباسی که پدرش خریده بود را به تن کند که ناگهان در خانه زده شد. فاطمه در را باز کرد و سائلی را دید. گفت: چیزی می خواهید؟ سائل لباسی درخواست کرد. فاطمه به داخل خانه رفت. اگر چه لباس عروسی اش بود اما بی درنگ و در راه رضای خدا آن را به سائل داد. می دانست هم خداوند رضایت دارد هم خشنودی پیامبر خدا که پدرش است را در پی خواهد داشت. پس لباسی از میان لباس هایی که داشت را برای پوشیدن انتخاب کرد.

ولیمه آماده شد، مهمانان یکی پس از دیگری می رسیدند و به پیامبر و علی علیهم السلام تبریک می گفتند. نوبت دادن ولیمه شد. برکت ولیمه به اندازه ای بود که به تمامی مهمانان رسید.

حال دیگر وقت خداحافظی بود. پیامبر به همراه علی به نزد فاطمه رفتند. پیامبر گفت: دخترم بیا. فاطمه سلام الله علیها نزدیک شد. پیامبر دست او را در دست گرفت. در این جا اشک از چشمان فاطمه جاری شد. رسول خدا گفت: دخترم چرا گریه می کنی؟ قسم به خداوند من در حقت کوتاهی نکردم و قدر تو را دانسته و به ازدواج بهترین فرد خاندان در آوردم و سوگند به خدا که او از صالحان است و سید و آقای دنیا و آخرت.

فاطمه آرام گرفت. پس رسول خدا دست او را در دست علی گذاشت و فرمود: به سمت خانه خود بروید و از خداوند می خواهم این ازدواج را بر شما مبارک کرده و امورتان را اصلاح کند.

من نیز کمی دیگر به سمت خانه شما خواهم آمد. عروس و داماد به خانه خود رفتند. ام ایمن، اسما و جمعی از زنان نیز آن جا بودند. پیامبر به خانه علی و فاطمه رفت. او در زد و ام ایمن درب خانه را باز کرد. سلامی کردند و پیامبر وارد شد. زنان که دیدند رسول خدا آن جا حضور دارد از جای خود بلند شدند و رفتند. حال فاطمه، علی، ام ایمن و اسما در آنجا بودند.

پیامبر به اسماء گفت ظرف آبی برایم بیاور. اسما ظرفی را پر از آب کرد و به نزد رسول خدا برد. حضرت دست و پای خود را در آن شست و مقداری را نیز مضمضه کرد. سپس فاطمه را صدا کرد. فاطمه به نزد پدر آمد در حالی که نقابی بر چهره داشت. حضرت مشتی از آب را بر سر او پاشید و مشتی دیگر را بر دست هایش و مقداری را نیز بر گردن و بدن او پاشید و دعای خیر برایش کرد. سپس فرمود از آن آب خورده و روی خود را با آن بشوید و مضمضه و استنشاق کند. سپس برای علی نیز در ظرف دیگری چنین کرد و دعا نمود. در آخر نیز با دعای خیر از آن ها خداحافظی کرد و به خانه برگشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *