داستان جویبر و ذلفا – مرد مومن برای زن مومنه

داستان جویبر و ذلفا

آیا تا به حال قصه ای شنیده اید که ایمان و تقوا را بالاتر از هر ثروت، مقام یا نژاد نشان دهد؟ داستان «جویبر و ذلفا» دقیقا چنین قصه ای است؛ روایت هم کفویی و همترازی زن و مرد مؤمن که قلب و ذهن شما را همزمان درگیر می کند. آماده شوید تا با داستانی مواجه شوید که پیام جاودانه ای از عدالت، اخلاق و مهربانی را آشکار می سازد و درس های زندگی را به شکلی ملموس و الهام بخش به شما منتقل می کند.

نکته: این داستان، اقتباسی از متن عربی کتاب اصول کافی (جلد 5 صفحه 340) است و در بازنویسی آن، رعایت کامل امانت به متن اصلی مدنظر قرار گرفته است.

داستان جویبر و ذلفا

در روزگاری که هنوز بوی ساده زیستی پیامبر اکرم(ص) در کوچه های مدینه جاری بود، مردی از دیاری دور، با دلی شکسته و قامتی کوتاه، پای به شهر گذاشت. نامش جُویبِر بود؛ مردی غریب، سیه چرده و فقیر، که نه خاندانی نامدار داشت و نه ثروتی برای عرضه. او به امید حقیقت، اسلام آورد و در پرتو نگاه مهربان رسول خدا (ص) رشد کرد.

پیامبر ﷺ که روح بزرگش مرزهای نژاد و نسب را شکسته بود، جویبر را در مسجد جای داد، برایش خوراک و پوشاک فراهم کرد و او را عزیز می داشت. در روزی از روزها که مشغول سرکشی به اصحاب صفه بود، با نگاهی آمیخته به محبت و دلسوزی به جویبر فرمود:

«ای جویبر! چرا ازدواج نمی کنی تا حاجت تو به زن برآورده شده، دلت آرام گیرد و در دنیا و آخرت یاوری داشته باشی؟»

جویبر با شرمندگی گفت: «یا رسولَ الله! چه کسی به من رغبت می کند؟ نه نسبی دارم، نه مالی، نه جمالی. کدام زن به همسری من که فقیر، کوتاه قد، سیاه پوست و بدشکل هستم، رضایت می دهد؟»

پیامبر ﷺ لبخندی زد و در جوابش به این موضوع اشاره فرمودند که خداوند به وسیله اسلام شرافت های جاهلی را فرو ریخت و کرامت را در تقوا نهاد. امروز همه مردم، از عرب و عجم، سفید و سیاه، قریشی و غیر قریشی فرزندان آدم اند، و آدم از خاک آفریده شد. محبوب ترین بندگان نزد خداوند پرهیزکارترین آن هاست. به خدا سوگند، هیچ مسلمانی بر تو برتری ندارد جز آن که از تو باتقواتر باشد.»

سپس پیامبر ﷺ او را نزد زیاد بن لبید، یکی از بزرگان انصار، فرستاد تا پیغام او را برساند. جویبر اطاعت امر کرد. او به درِ خانه زیاد رفت و پس از رخصت وارد خانه شد. آنجا به جز زیاد بن لبید گروهی از بستگان و افراد قبیله‌اش هم حضور داشتند. جویبر پس از سلام، در کناری نشست و پس از مکثی رو به ابن لبید انصاری گفت: من از سوی پیامبر خدا برای شما پیامی دارم. آن را محرمانه بگویم یا علنی بیان کنم. زیاد پاسخ داد: پیام رسول الله (ص) برای من افتخار است، آن را علنی و آشکارا بگو.

«ای زیاد! پیامبر خدا می فرماید: دخترت ذُلفاء را به همسری جویبر درآور.»

زیاد که این سخن را شنید، شگفت زده شد و گفت: پیامبر خود این موضوع را به تو گفته است؟! جویبر پاسخ داد: من که از نزد خود سخنی نمی‌گویم، همه من را می‌شناسند که اهل دروغ نیستم.

ابن لبید گفت: جای تعجب دارد؛ ما دخترانمان را جز به همتایان خود از قبیله‌مان نمی دهیم. تو برو، من خود به نزد پیامبر خدا خواهم آمد و در این باره با ایشان صحبت می‌کنم.

جویبر با دلی شکسته همانطور که از خانه بیرون می‌رفت زیر لب زمزمه کرد: «به خدا قسم آنچه که قرآن یاد داد و آن چیزی که نبوت محمد برای آن است، چیزی غیر از این است که زیاد بن ولید می‌گوید.»

زمزمه جویبر به صورتی بود که هر کس نزدیک جویبر بود آن ها را می‌شنید. ذلفا نیز این سخنان را شنید. او که در پس پرده حیا، روحی روشن داشت، به نزد پدرش رفت تا ببیند ماجرا از چه قرار است. پس از پدر درباره مرد سیاه چهره‌ای که اینگونه از خانه آنان بیرون رفته سوال کرد. زیاد بن لبید به دخترش ماجرای خواستگاری این شخص به امر پیامبر خدا را بازگو کرد. دختر گفت که ای پدر! اگر این پیغام از پیامبر خداست، سرپیچی از او تمرد از امر نبی خدا است!

ابن لبید گفت: حال چه کنیم؟ ذلفا جواب داد: پیش از آنکه جویبر به نزد رسول خدا برود، آن را به خانه برگردان و خود برای تحقیق به نزد پیامبر برو تا از صحت این موضوع باخبر گردی.

جویبر به خانه بن لبید برگشت و زیاد شرمگین نزد پیامبر ﷺ رفت و صحت ماجرا را جویا شد و گفت که ما رسم داریم دخترانمان را به همتایان خود از افراد قبیله‌مان که همگی انصار و از یاران شما هستند بدهیم. پیامبر با قاطعیت فرمود: «جویبر مردی مومن است، و مومن همتای مومنه است؛ او را رد نکن!»

زیاد به خانه بازگشت و مستقیم به نزد دخترش ذلفا رفت و آنچه که بین او و رسول الله رد و بد شد را منتقل کرد. ذلفا به پدرش گفت: نظر من این است پیشنهاد پیامبر را رد نکنی، موضوع به من مربوط می‌شود. جویبر هر چه باشد من باید راضی باشم، چون رسول خدا به آن راضی است من نیز رضایت دارم.

زیاد، جویبر را فراخواند، دست او را گرفت و در برابر مردم، دخترش را به عقد او بر اساس سنت خدا و رسول او در آورد. جهیزیه ای آبرومند آماده نمود و مهر او را از مال خویش تعیین کرد. سپس از جویبر سوال کرد: آیا خانه‌ای در نظر داری که عروس را به آن ببری؟

داستان مذهبی
داستان مذهبی

جویبر پاسخ داد: من چیزی که هرگز به ذهنم خطور نمی کرد این بود که کسی را به همسری برگزینم و زندگی تشکیل دهم. پیامبر آمد و به من چنین گفت و من را راهی خانه بن لبید کرد. پس زیاد بن لبید خانه ای را نیز مهیا کرد و آراست تا آن دو در آن زندگی کنند. علاوه بر خانه دو جامه مناسب نیز برای جویبر آماده کرد.

 جویبر در شب اول زندگی مشترک، وارد خانه شد و به سوی حجله راهنمایی شد. اما چشم جویبر که به خانه، اثاث و عروس نیکو افتاد، یاد گذشته افتاد و به این موضوع فکر کرد که او هیچ نداشت و خداوند به وسیله اسلام چنین نعماتی را به او ارزانی داد. او در دل به این فکر می‌کرد که چه مقدار باید شُکر گذار خداوند باشد. در همان حال حالت رضا و شکرگزاری در او پیدا شد. پس در گوشه ای از اتاق به تلاوت و عبادت مشغول شد. آن وقت که به خود آمد اذان صبح شده بود. پس آن روز را هم برای شُکر، نیت روزه کرد.

صبح زنان به نزد ذلفا رفتند اما او را دست نخورده یافتند. مشخص شد که جویبر اصلا سمت ذلفا نرفته بود. این موضوع را از پدر ذلفا پنهان نگه داشتند، اما این رفتار دو شب دیگر هم ادامه یافت. خانواده ذلفا گمان کردند او تمایلی به همسرش ندارد. پس ناچار موضوع با بن لبید در میان گذاشته شد. او نزد پیامبر ﷺ شکایت برد. پیامبر جویبر را خواست و پرسید:

 «مگر تو میل به زن نداری؟» جویبر پاسخ داد: از قضا این میل در من بسیار است. پیامبر فرمود: پس به چه دلیل تا به الان نزد عروس خود نرفته‌ای؟!

جویبر با چشمانی پر از اشک پاسخ داد:

«یا رسولَ الله! من سال ها در فقر و غربت بودم. وقتی به این خانه زیبا و این دختر نیکو رسیدم، به یاد نعمت های خدا افتادم. شرم داشتم شب اول شکرگزاری نکنم. سه روز روزه گرفتم و شب ها در نماز برای شُکرگزاری ایستادم تا حقیقی ترین شُکر را به جا آورم. اما از امشب به نزد همسرم می‌روم.

جویبر و ذلفا با هم ازدواج کردند و روزگار خوشی با یکدیگر داشتند ولی جهادی پیش آمد و جویبر با نشاطی که ویژه اهل ایمان بود، در آن شرکت کرد و به شهادت رسید. پس از شهادت جویبر، هیچ زنی به اندازه ذلفا خواستگار نداشت …

“و چنین شد که جویبر، مردی فقیر و غریب، به برکت ایمان، جایگاهی والا یافت و با دختر یکی از بزرگان انصار پیمان عشق بست. این داستان در تاریخ ماند تا یادآور شود:

«کرامت در تقواست، نه در رنگ و نژاد و ثروت.»”

آیه 13 سوره حجرات – خلیل حصری

يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَىٰ وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا ۚ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ

ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیره‌ها و قبیله‌ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛ (اینها ملاک امتیاز نیست،) گرامی‌ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست؛ خداوند دانا و آگاه است!

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *