آدمی زمانی که در تنگنا قرار میگیرد، معترض میشود. معترض به وضعی که در آن قرار دارد و اگر درایت داشته باشد، این اعتراض را به گوش فردی که صاحب جایگاه و منزلتی است و میتواند امور را سر و سامان دهد میرساند… در این مطلب از معراج النبی به داستان طلبه معترض اشاره میشود، طلبه اعتراض به لوسترهای حرم امام علی (ع) داشت. او وقتی وضعیت خود را نابسامان میدید و به نان شب خود محتاج بود… وجود لوسترها در حرم را اضافه میدانست و اما کَرم حضرت امیر…
“این داستان با برگرفته از بخش حکایات عبرت آموز سایت عرفان است”
داستان طلبه معترض – داستان عبرت آموز
در نجف طلبه جوانی زندگی میکرد. او از نظر معیشت در سختی غیر قابل تحملی بود. او در روزی از روزها به حرم امام علی علیه السلام میرود و زبان به شکایت باز میکند و با مخاطب قرار دادن حضرت در گفت و گویش میگوید که این لوسترها و قندیل هایی که مانندشان نیست را برای چی در حرم گذشته اید وقتی که من از لحاظ معیشتی در سختی زیادی هستم؟ سختی که نمیتوان تحمل کرد؟ او حرف هایش را میزند و گله مند از حرم میرود. طلبه شب خواب میبیند که امام علیه السلام به خواب او آمده و میفرماید: اگر قصد داری در نجف بمانی اینجا همین است که میبینی، نان و ماست و فیجیل و فرش طلبگی. اما اگر زندگی مادی بسیار خوبی میخواهی به هند برو؛ در حیدرآباد هند به فلان شخص مراجعه کن و چون در زدی و صاحب خانه در را باز کرد به او بگو: “به آسمان رود و کار آفتاب کند”.
طلبه از خواب بیدار شد. این چه خوابی بود! پس به سوی حرم روانه شد. این بار گفت که یا امیرالمومنین، من از نابسامانی زندگی در اینجا گله دارم و شما من را به هند حواله میکنید. طلبه باری دیگر حضرت را در خواب می بیند که میفرماید: سخن من همان چیزی است که گفتم. اگر میخواهی در مجاورتمان باشی زندگی همین است اما اگر تمایل داری از نظر مادی تمکن یابی به هند برو و آنچه گفتم انجام بده.
طلبه تصمیم گرفت که به هند برود. او کتاب و آنچه داشت را فروخت و برخی از افراد نیز به او کمک کردند تا بتواند خود را به هند برساند. به شهر حیدرآباد رسید. در آنجا سراغ شخصی که امام در رویا گفته بودند را گرفت. مردم از اینکه طلبه ای سراغ آن شخص ثروتمند را می گیرد و قصد ملاقاتش را دارد تعجب کرده بودند.
طلبه به دَرِ خانه آن فرد رسید. در زد، در را که باز کردند دید شخصی از پله های عمارت پایین میآید. پس وقتی با او رو به رو میشود می گوید: “به آسمان رود و کار آفتاب کند”. مرد هندی تا این سخن را شنید به خدمتکارهای خود را صدا زد و گفت: این طلبه را به داخل راهنمایی کنید و بعد از پذیرایی و رفع خستگی او را به حمام برده و لباس های گران قیمت به او بپوشانید. آنچه مرد هندی گفته بود انجام شد و طلبه تا فردا عصر به خوبی احترام و پذیرایی شد.
طلبه در سالن پرزینت نشسته بود که مشاهده کرد افراد صاحب احترام شهر از تاجران، اعیان و عالمان وارد می شدند و هر یک در جایی که برای او مشخص شده بود، مینشست. فردی نیز در کنار طلبه نشست. طلبه از او پرسید که موضوع چیست و چرا در این سالن جمع هستند. آن شخص گفت که امروز عقد دختر صاحب خانه است. زمانی که مجلس آماده و آراسته شد صاحب خانه وارد سالن شد. همه به احترام او بلند شدند. او در جای خود نشست و به افرادی که حضور داشتند نگاهی کرد و گفت: آقایان من نیمی از دارایی خود را که بیش از فلان مبلغ است از پول نقدی که دارم، مِلک، منزل، باغات، اغنام و اثاثیه به این طلبه که به تازگی از نجف آمده است مصالحه کردم. همچنین همه می دانید که من تنها دو دختر دارم. از میان آن دو، دختری که زیباتر است را به عقد او در میآورم. پس ای علمای دین هم اکنون صیغه عقد را جاری کنید.
صیغه عقد جاری شد. طلبه متحیر از این اتفاقات از صاحب خانه پرسید جریان چیست؟
صاحب خانه گفت: من چند سال قبل خواستم در مدح امام علی علیه السلام شعری بگویم، یک مصراع را گفتم و نتوانستم مصراع دوم را بگویم. به شاعران فارسی زبان هند گفتم، مصراعی که گفتند خوب نبود. به شاعران ایرانی مراجعه کردم، مصراع آنان نیز مطلوب نبود. پس در دل گفتم حتما شعری که گفتم در نظر امیرمومنان (ع) قرار نگرفته است، به همین دلیل نذر کردم اگر کسی پیدا شود و مصراع دوم را به شکل مطلوب بگوید، نیمی از دارایی خود را به او بخشیده و دختر زیباترم را به عقدش در بیاورم.
حال تو آمدی و آن مصراع را گفتی که از همه نظر خوب بود و مصراع اول را کامل میکرد و هماهنگ بود. طلبه پرسید که مصراع اول چه بود؟ صاحب خانه گفت: “به ذره گر نظر لطف ابوتراب کند”
طلبه گفت: مصراع دوم از من نیست و لطف امام علی علیه السلام است. صاحب خانه که این سخن را شنید سجده شکر کرد و گفت: به ذره گر نظر لطف ابوتراب کند ….. به آسمان رود و کار آفتاب کند.
زمانی که نظر امیرمومنان چنین می کند نظر حق تعالی به بنده حقیر خود چگونه خواهد بود؟ لا اله الا الله