قصه آدم و حوا برای کودکان زیر 5 سال

قصه آدم و حوا

در اینجا با اقتباس از قصه آدم و حوا که در قرآن و روایات آمده است، قصه کوتاه آدم و حوا را برای کودکان زیر 5 سال نوشته ایم تا با خواندن آن برای فرزندان دلبندتان، آن ها را کم کم با انبیا و اولیا الهی آشنا کنید.

البته بدون شک دخل و تصرف ایجاد شده در راستای خوش فهم شدن اصل موضوع برای کودکان است نه تغییر در آن.

قصه آدم و حوا برای کودکان زیر 5 سال

” به نام خدا.

خیلی وقت پیش… وقتی هنوز آدمی روی زمین نبود، نه ماشین بود، نه خونه، نه صدای بوق بود…
فقط زمین بود و آسمون آبی و خورشید مهربون و گل‌های قشنگ و پرنده‌هایی که آواز می‌خوندن.

خدای مهربون، تصمیم گرفت یه آدم بسازه.
از خاکِ زمین، با دست خودش، یه پیکر ساخت و توی اون روحی قشنگ دمید.
اسم اون آدم، آدم بود.

آدم چشماش رو باز کرد…
دور و برش رو نگاه کرد.
چه جای قشنگی بود!
درختا، گل‌ها، پرنده‌ها، پروانه‌ها…
اما یه چیزی کم بود.

دلش گرفت. تنها بود.
کسی نبود باهاش حرف بزنه، بازی کنه یا کنارش بخنده…

خدای مهربون، دلِ آدم رو دید.
لبخند زد و گفت:
«من نمی‌ذارم آدم تنها بمونه… براش یه دوست درست می‌کنم.»

و بعد، از وجود خودِ آدم، یه همراه ساخت.
یه آدم دیگه که اسمش شد حوا.

وقتی آدم حوا رو دید، دلش خوشحال شد.
دیگه تنها نبود.

آدم گفت: «سلام، من آدمم»
حوا گفت: «سلام، منم حوا هستم.»

خدای مهربون بهشون گفت:
«اینجا بهشته و خونه‌تونه»
از همه‌ی چیزهایی که دوست دارین بخورین…
فقط یه درخته که می‌گم نزدیکش نشید، از میوه‌اش نخورید.»

آدم و حوا گفتن: «چشم خدای مهربون. حتماً.»

روزها گذشت…
آدم و حوا توی بهشت می‌گشتن، حرف می‌زدن، می‌خندیدن و از بودن کنار هم لذت می‌بردن.

تا اینکه یه روز، یه صدا توی دلشون شنیده شد.
صدایی که گفت:
«اون درخت رو ببین… میوه‌ش قشنگه، خوشمزه‌ست… امتحانش کنین…»

اون صدا، صدای شیطون بود؛
کسی که همیشه می‌خواد آدما راه درست رو یادشون بره.

آدم و حوا، به قولی که به خدا داده بودن فکر کردن.
ولی دلشون خواست اون میوه رو امتحان کنن…

پس نزدیک درخت شدن…
یه گاز کوچیک زدن…

ای وای…
یهو همه ‌چی عوض شد.
باد سردی اومد… پرنده‌ها پریدن…
دلشون لرزید…

خدای مهربون، اون‌ها رو صدا زد.
گفت:
«مگه نگفتم از میوه اون درخت نخورین؟ چرا حرفم رو یادتون رفت؟»

آدم و حوا خیلی پشیمون شدن…
اشک ریختن و گفتن:
«خدایا، ما رو ببخش… ما اشتباه کردیم…»

خدا که خیلی مهربونه، گفت:
«من شما رو می‌بخشم. اما دیگه نمی‌تونین توی بهشت بمونین.
باید برین روی زمین… اونجا زندگی کنین، کار کنین، یاد بگیرین و خوب و مهربون باشین…»

و این طوری شد که آدم و حوا رفتن روی زمین.
با هم زندگی کردن، بچه‌دار شدن، به هم کمک کردن
و کم‌کم، زندگی روی زمین شروع شد…

اگر از قصه خوشتون اومد. بگین کدوم داستان پیامبران و به این شکل در بیاریم؟

آیه 36 سوره بقره – عبدالباسط (ترتیل)

فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ۖ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ۖ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِينٍ

پس شیطان موجب لغزش آنها از بهشت شد؛ و آنان را از آنچه در آن بودند، بیرون کرد. و (در این هنگام) به آنها گفتیم: «همگی (به زمین) فرود آیید! در حالی که بعضی دشمن دیگری خواهید بود. و برای شما در زمین، تا مدت معینی قرارگاه و وسیله بهره برداری خواهد بود.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *