داستان قرآنی جنگ احزاب – بخش سوم

جنگ احزاب

در این مطلب و در ادامه دو مقاله قبلی (داستان قرآنی جنگ احزاب – بخش اول و داستان قرآنی جنگ احزاب- بخش دوم) که جنگ احزاب را به شکلی داستانی بیان کردیم بخش پایانی این نبرد که یهودیان بنی نضیر و مشرکان قریش و دیگر طوایف عرب آغاز کننده آن بودند و به پیروزی مسلمانان به مدد الهی انجامید را شرح خواهیم داد.

جنگ احزاب
جنگ احزاب

ایجاد شک در دل دشمن که به شکست اتحاد احزاب انجامید!

در این اوضاع که اختلاف در میان مسلمانان ایجاد شده و ترس و اضطراب به جان‌ها به جهت ایجاد نفاق توسط منافقان داخل مدینه رخنه کرده بود. ناگهان فردی به نام نعیم بن مسعود که از طایفه بنی غطفان بود به نزد پیامبر (ص) رفت و به ایشان عرض کرد که ای رسول خدا (ص) من به صورت پنهانی اسلام آورده‌ام، حال و در این زمان فرمانبردار شما هستم هر چه را که امر بفرمایید با دل و جان انجام می‌دهم.

پیامبر (ص) به او فرمود که از کل قبیله بنی غطفان تنها تو با ما هستی که به تنهایی کار زیادی را نمی‌توانی از پیش ببری مگر این‌که به نزد آن‌ها رفته و به شکلی آنان را از نبرد با ما منصرف گردانی، چرا که جنگ محل حیله و نیرنگ خواهد بود که هم‌اکنون این امر جایز است.

نعیم بن مسعود به فرمان رسول خدا لبیک گفت. او که به طور کلی اسلحه خویش را کنار گذاشته و از قوم خویش نیز بریده بود. بدون اسلحه و با قدرت یقینی که حق تعالی به او عطا فرموده بود و با عزمی راسخ و استوار به نزد یهودیان بنی قریظه که در مدینه ساکن بودند، رفت تا به امر رسول خدا (ص) عمل نموده و با درایت و زیرکی آنان را از نبرد با پیامبر (ص) منصرف گرداند. او که در دوران جاهلیت ندیم و همراه آنان به شمار می‌رفت، به آن‌ها گفت: ای قبیله بنی قریظه شما از دوستی و خیرخواهی‌م نسبت به خود با خبر هستید؟ آن‌ها در جواب، سخنان او را تایید کردند و گفتند: آری ما نصیحت‌های تو را بدون قصد یا غرضی می‌دانیم.

نعیم بن مسعود ادامه داد: شما خود را با قبایل قریش و غطفان مقایسه نکنید، آن‌ها اهل مدینه نیستند و به آن تعلق ندارند اما شما در آن سکونت دارید، کار، زندگی و خانواده شما متعلق به این دیار است. شما نمی‌توانید از مدینه به شهر دیگری کوچ کنید. اگر که قبایل قریش و غطفان به نبرد با محمد کمر همت بسته‌اند و آماده هستند شما چرا با آنان همکاری کنید؟! آن‌ها به مدینه تعلق ندارند و خانواده آنان در این شهر سکونت ندارند. اگر که آن‌ها در این نبرد پیروز شوند که هیچ، اما اگر که مغلوب گردند، مدینه را رها کرده و به دیار خود باز خواهند گشت و شما را با محمد و مسلمانان تنها خواهند گذاشت و قطعا شما نمی توانید در برابر مسلمانان مقاومت کنید پس مجبور خواهید شد که از این دیار کوچ کرده و خانه و کاشانه خود را رها کنید.

بنی قریظه پس از شنیدن سخنان نعیم گفتند: پس در این شرایط نظر تو چیست؟ چرا که ما با آن‌ها بر علیه محمد پیمان نظامی بسته‌ایم. نعیم بن مسعود گفت: بهتر است که چند تن از بزرگان قبایل غطفان و قریش را گروگان بگیرید تا اگر که در این جنگ مغلوب محمد شدید، آنان شما را تنها نگذارند. بنی قریظه با این تصمیم موافقت کرده و تصمیم گرفتند تا آن را اجرا کنند.

نعیم بن مسعود که سخنان خویش را موثر و کار ساز دانست. با آنان خداحافظی کرد و از نزد آنان بیرون آمد و به سوی قریشیان رفت. او به قریش گفت که ای قریش شما دوستی من را نسبت به خود و عداوتم را با محمد به یاد دارید. به من خبری رسیده است که از سر دوستی و خیر خواهی نسبت به شما، لازم دانستم که شما را به آن آگاه سازم تا از خطری که در کمین شما قرار دارد مطلع گردید البته به شرطی که آن‌چه می‌گویم را از من نشنیده گرفته و دشمنی دیگران را برای من به ارمغان نیاورید. و اما خبر این است که قبیله بنی قریظه از این‌که پیمان خود را با محمد شکستند، پشیمان هستند و نماینده‌ای را به نزد او فرستاده‌اند و پشیمانی خویش را اظهار کرده‌اند و گفته‌اند که ما حاضر هستیم اگر که تو از ما بگذری، چند نفر از اشراف و بزرگان قریش و غطفان را گرفته و به تو تحویل دهیم تا آن‌ها را از میان برداری و در ادامه به کمک تو خواهیم آمد تا بقیه را نیز اسیر نمایی.

محمد نیز آن‌چه که گفته‌اند را قبول نموده تا از خیانت آن‌ها چشم پوشی کند. پس اگر که قبیله بنی قریظه به نزد شما آمدند و از شما چنین درخواستی را با عنوان گروگان مبارزه خواستند، نپذیرید.

نعیم پس از گفتن این سخنان آن‌جا را ترک گفته و به نزد قبیله غطفان رفت و هر آن‌چه که برای قریش گفت را برای آنان بازگو کرد. او حال آن‌چه که به او سپرده شده بود را به خوبی انجام داد و منتظر نتیجه بود …

داستان قرآنی جنگ احزاب (خندق)
داستان قرآنی جنگ احزاب (خندق)

پیروزی مسلمانان در جنگ احزاب

ماه شوال بود، پیامبر (ص) و مسلمانان در اردوگاه خود بودند و هر یک از سپاهیان ماموریتی را که بر عهده داشت، انجام می‌داد. شب شنبه بود. طوایف قریش و غطفان گروهی را به ریاست عکرمه بن ابی جهل به نزد بنی قریظه فرستادند تا آن‌ها را برای نبرد مهیا سازند. پس عکرمه به بزرگان بنی قریظه گفت که آماده باشید تا ما را فردا در این نبرد یاری کنید چرا که ما در اردوگاه راحت نبوده و به تدربج چهارپایان خود را از دست می‌دهیم. بنی قریظه گفتند که ما در روز شنبه کاری انجام نمی‌دهیم چرا که برای ما به جز ضرر چیزی به همراه نخواهد داشت. علاوه بر این ما در این شرایط حاضر به جنگ با مسلمانان نیستیم، جز این‌که شما چند تن از بزرگان خود را به عنوان گروگان به ما بسپارید. ما از این بیم داریم که در صورت شکست ما را با محمد تنها بگذارید.

عکرمه و هیئت همراه به اردوگاه برگشته و آن‌چه را که بنی قریظه گفت را بیان کردند. در این جا بود که قریش و غطفان به صحت کلام نعیم بن مسعود پی بردند، پس گروهی را دوباره به نزد بنی قریظه فرستادند و گفتند که ما چنین کاری نخواهیم کرد. از این سو و با شنیدن این سخنان، بنی قریظه نیز حرف نعیم بن مسعود را درست دانستند. اختلاف در میان احزاب پیش آمد و شک، ترس و وحشت وجودشان را گرفت.

در این میان و به اذن خداوند تند باد سردی شروع به وزیدن کرد به گونه‌ای که ظروف اردوگاه دشمن بر اثر آن به دور دست‌ها پرتاب می‌شدند. این امر نیز مزید بر علت شد و ترس و وحشت آنان شدت گرفت و تردید به دل‌های آنان راه یافت. به همین دلیل اردوگاه را رها کرده و به مکه و دیار خود بازگشتند.

رسول خدا (ص) نیز از اردوگاه به داخل شهر مدینه بازگشت و به نزد قبیله بنی قریظه که پیمان خویش را با مسلمانان شکسته بودند رفت. و به سبب آن‌که بر عناد خویش اصرار داشتند، آنان را از شهر مدینه بیرون راند …

آیه ۲۶ سوره احزاب

  • تلاوت ترتیل آیه ۲۶ سوره احزاب – شحات محمد انور

وَأَنْزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِنْ صَیَاصِیهِمْ وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِیقًا

و خداوند گروهی از اهل کتاب [= یهود] را که از آنان [= مشرکان عرب‌] حمایت کردند از قلعه‌های محکمشان پایین کشید و در دلهایشان رعب افکند؛ (و کارشان به جایی رسید که) گروهی را به قتل می‌رساندید و گروهی را اسیر می‌کردید!

دانلود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

39 − 34 =