برخی از کرامات امام حسن مجتبی علیه السلام

کرامات امام حسن مجتبی علیه السلام

با فرا رسیدن سالروز شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام بر آن شدیم تا برای بهره مند گشتن شما عزیزان و آشنایی مختصر با ایشان، به نقل برخی از کرامات امام حسن مجتبی علیه السلام که در کتب معتبر آمده اند، بپردازیم.

کرامات امام حسن مجتبی علیه السلام
کرامات امام حسن مجتبی علیه السلام
  • نزول سفره ی آسمانی با دعای حضرت [۱]

یکی از یاران امام حسن مجتبی (ع) نقل می کند: روزی از روزها امام حسن (ع) از مدینه عازم سرزمین شام شد. من نیز به همراه گروهی که حدوداً هفتاد نفر بوده اند به همراه ایشان حرکت کردیم. حضرت در زمان حرکت روزه بود و ما نیز به همراه خود آذوقه و غذایی نبرده بودیم. کمی از راه را رفته بودیم که غروب شد، نماز را به امامت ایشان خواندیم و پس از نماز، امام (ع) شروع به دعا کردن نمود، بعد از آن که دعایشان تمام شد. ناگهان متوجه شدیم که دری از آسمان گشوده شد و فرشتگان با زنبیل هایی پر از میوه و خوراکی وارد شدند و آنچه را آورده بودند در مقابل حضرت و مهمانان او (همراهان حضرت در این سفر) قرار دادند و همگی از آن خوراکی های خوشمزه خوردیم. اما با اینکه زیاد خورده بودیم، چیزی از آن خوراکی ها کم نشده بود. پس از اتمام ملائکه الهی مائده آسمانی را جمع کرده و به آسمان بردند.

  • بارور شدن و میوه دادن درخت نخل خشک شده [۲]

امام حسن مجتبی (ع) برای انجام حج عمره راهی مکه شدند در حالی که پسر زبیر ایشان را همراهی می کرد. پس از طی مسافتی برای رفع خستگی زیر درخت خرمای خشک شده ای به استراحت پرداختند. ابن زبیر به حضرت (ع) گفت اگر این درخت نخل، خرمای تازه داشت، آن را می خوردیم، امام (ع) فرمود: آیا تو هوس خرمای تازه (رطب) کرده ای؟ پسر زبیر گفت: بلی.

حضرت (ع) رو به آسمان کرد و دعایی خواند. در این هنگام درخت نخل سبز و پر از برگ گردید و بارور و پر از خرما شد. اصحاب حضرت از درخت بالا رفتند و خرمای فراوانی را چیدند.

  • خبر دادن دیگران از نحوه شهید شدن خود [۳]

امام حسن(ع) در یکی از روزها به فرزندان و خویشان خود فرمود که من با سَم شهید خواهم شد. خانواده ایشان عرض کردند که چه کسی به شما زهر خواهد داد؟ حضرت فرمودند: کنیز یا همسرم. به ایشان گفتند که لعنت خدا بر او باد او را از مُلک خود خارج کنید. امام عرض کردند: هیهات، هیچ گاه این کار را نخواهم کرد و حال آن‌که اجل و مرگ من به دست او محقق می شود، مرا گریز و فراری از این اتفاق (شهادت با سَم) نیست و اگر که او را از مُلک خویش خارج کنم، کسی جز او نیست که مرا به قتل برساند در حالی که شهادت من قضایی حتمی و امری واجب از سوی خداوند است.

شهادت امام حسن (ع) به دست همسرشان
شهادت امام حسن (ع) به دست همسرشان

تنها چند روز از این گفتگو گذشته بود که معاویه (لعنه الله علیه) همسر امام (ع) را فریب داد و به کمک او امام حسن (ع) را به شهادت رساند. امام حسن (ع) در زمان شهادت به همسر خود این‌گونه فرمود که ای دشمن خدا، مرا به قتل رساندی، خداوند تو را بکشد، و اما آگاه باش که به خدا قسم از من فرزندی باقی نمی گذاری و هیچگاه از فاسق (گفته شده که مراد معاویه است) و دشمن خداوند به تو خیری نمی رسد.

  • تکلم و حرف زدن با دشمن خدا در دوران کودکی

میان کفار قریش و پیامبر اکرم (ص) در سال ششم هجری پیمانی بسته شده که بعدها به «صلح حدیبیه» مشهور شد. از مواردی که در صلح نامه نوشته شده بود این بود که هر دو گروه یا همان سپاه می توانند با هر قوم و قبیله ای که تمایل دارند پیمان دوستی ببندند، از این رو پیامبر (ص) با قبیله «خزاعه» پیمان دوستی بست.

دو سال از آن زمان گذشته بود (در سال هشتم هجری) فردی از قبیله «بکر» که هم پیمان با کفار قریش بود به رسول خدا (ص) جسارت کرد و فردی از قبیله خزاعه که هم پیمان با پیامبر (ص) بودند او را به خاطر جسارتی که کرده بود سرزنش کرد و به دفاع از حضرت محمد (ص) پرداخت. این موضوع سبب درگیری هر دو نفر و ورود کفار قریش برای کمک به قبیله بکر و در نهایت کشتن فردی از افراد قبیله خزاعه شد که منجر به نقض صلح حدیبیه گردید. کفار از نقض پیمان اظهار پشیمانی کردند و ابوسفیان را برای تجدید قرارداد و همچنین عذرخواهی به محضر رسول خدا (ص) فرستادند. ابوسفیان به نزد پیامبر (ص) رفت و از ایشان خواست تا امان دهد و پیمان صلح مجددا بسته شود. اما رسول خدا (ص) به سخنان ابوسفیان ترتیب اثر نداد.

ابو سفیان ناچار شد به نزد امام علی (ع) برود و از او بخواهد که در نزد پیامبر (ص) شفیع آنان گردد. امام (ع) در جواب درخواست ابوسفیان فرمود: رسول خدا (ص) با شما پیمانی بست و او هیچ گاه از پیمانش بر نخواهد گشت.

در همین حین امام حسن (ع) که کودکی بیش نبود به نزد پدرش آمد، ابوسفیان از علی (ع) خواست تا رخصت دهد فرزندش حسن (ع) نزد پیامبر شفاعت نماید. با شنیدن این گفتگو و سخنان امام حسن (ع) به نزد ابوسفیان رفت، با دستی بر بینی او و با دستی دیگر بر محاسن او زد و خداوند عز و جل او را به زبان آورد تا بگوید: ای ابا سفیان، بگو معبودی جز الله نیست و محمد (ص) فرستاده و رسول او است تا شفیع تو گردم؛ سپس امام علی (ع) با شنیدن سخنان امام حسن (ع) فرمود: سپاس خدایی را که در آل محمد از ذریه محمد مصطفی (ع) شخصی را همانند یحیی بن زکریا (خداوند در کودکی به یحیی پسر زکریا علم و دانشی مخصوص یا همان حکمت عطا نمود) قرار داد.

 منابع:

[۱] مدینه المعاجز: ج ۳، ص ۲۳۵، ح ۸۵۴ مؤلّف: عبداللّه صالحى

[۲] مدینه المعاجز، چاپ قدیم، ص ۲۰۷؛ مناقب ابن شهر آشوب، همان، ج ۳، ص ۱۷۳

[۳] مناقب ابن شهر آشوب، همان، ج ۳، ص ۱۷۵

سایت موسسه معراج النبی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 + 2 =