داستان حضرت سلیمان و ملکه سرزمین سبا – بخش اول

هدهد

حضرت سلیمان بن داوود علیه السلام یکی از انبیاء بزرگ قوم بنی اسرائیل بود که علاوه بر برخورداری از مقام نبوت حکومت بسیار گسترده و منحصر به فردی داشت. در واقع خداوند بزرگ و بلند مرتبه نیروها و امکانات بسیار بزرگی را در اختیار او قرار داده بود به طوری که تمام جنبندگان از انس و جن و حیوانات تحت سلطه و اختیار و امر او بودند و او به راحتی می توانست زبان آن ها را بفهمد و با آن ها تکلم نماید.

نام حضرت سلیمان هفده مرتبه در قرآن کریم آمده است خداوند در آیاتی درباره عظمت و اقتدار حکومت سلیمان نبی (ع) سخن گفته است.

در این مطلب به گوشه ای از زندگی این پیامبر عظیم الشأن که در سوره مبارکه نمل (آیات ۱۷ تا ۴۴) آمده است خواهیم پرداخت. در این آیات خداوند ماجرای سلیمان نبی (ع) و ملکه سبا که نامش بلقیس بوده است را شرح داده است.

ملکه سبا
ملکه سبا

داستان حضرت سلیمان و ملکه سبا

در یکی از روزها سپاهیان سلیمان نبی از جن و انس گرفته تا پرندگان در دسته های منظم آماده و به صف شده و به دستور سلیمان به سمت و سوی مقصدی مشخص حرکت کردند. در میانه راه لشکریان به سرزمین مورچگان رسیدند. یکی از مورچه ها لشکریان حضرت سلیمان را که دید به دیگر مورچه ها دستور داد تا برای در امان ماندن از لگد مال شدن توسط سپاهیان به لانه های خود در زیر زمین بروند، حضرت سلیمان که زبان مورچه ها را می دانست صحبت مورچه را شنید لبخندی زد و گفت: خدایا شور و شوقی به من عطا کن تا بتوانم شکر نعمت هایی که به من و والدینم ارزانی دادی را به جای آورم و کارها و عمل خوب و درستی را انجام دهم که تو می پسندی و از سر مهربانی ات مرا در حلقه شایستگان برترت وارد کن [۱].

سپس سلیمان نبی با مهربانی و رأفت رو به مورچه کرد و پرسید که آیا تو نمیدانی که انبیاء الهی بر آفریده های خداوند متعال ظلم نمی کنند؟ از این در تعجب و حیرت هستم که تو به مورچه ها فرمان دادی تا پنهان شوند، مورچه در پاسخ به حضرت سلیمان گفت که این کار را کردم چون احتمال می رفت ناخواسته تو و لشکریانت مورچه ها را له کنید و یا آنان با دیدن شکوه و عظمت و نعمت فراوان و بی شماری که خدا به شما عطا کرده است نعمت های خود را از یاد ببرند.

سلیمان علیه السلام از مورچه خداحافظی کرد و به راه خود ادامه داد.

هُدهُد و خبر از سرزمین سبا

در مسیر، سلیمان نبی جویای حال پرندگانی که همراه سپاه بودند شد اما از هُدهُد خبری نبود و او را نمی دید. سلیمان (ع) گفت که اگر که هُدهُد غایب باشد و برای غیبتش دلیلی موجه نداشته باشد به سختی او را مجازات می کنم و یا سرش را می بُرم.

مدتی نگذشت که هُدهُد از راه رسید در حالی که حامل خبری بود. او به نزد سلیمان رفت و گفت که از موضوعی با خبر گشته ام که تو از آن بی خبر هستی، برای تو از سرزمین سبا اخبار موثق و درستی آورده ام.

در آن سرزمین زنی به نام بلقیس حکومت می کند که قدرت و همچین اختیارات بسیاری را در دست دارد، همچنین دارای تخت پادشاهی و حکومتی بسیار با شکوه است اما چیز عجیبی که در آن سرزمین وجود دارد این است که این زن و مردمش به جای عبادت و پرستش خدا خورشید را می پرستند و شیطان کارهای آن ها را در نظرشان زیبا کرده و آن ها دیگر هدایت نمی شوند.

هدهد
هدهد

سلیمان نبی گفت که بررسی می کنیم ببینیم که حرف های تو تا چه اندازه صحت دارد. او نامه ای را به ملکه سبا، بلقیس، نوشت و آن را به هُدهُد داد و گفت که نامه را در نزدیکی آنان بینداز و در گوشه ای به دور از چشمانشان منتظر بمان و واکنش آن ها را ببین.

ملکه سبا نامه را چند بار خواند و جریان آن را با سران و وزیران مملکت در میان گذاشت و گفت که نامه ای به سوی من انداخته شده است که مهم و ارزشمند می باشد زیرا این نامه از طرف سلیمان است و با «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز شده است و در آن گفته شده است که در برابر من گردنکشی نکنید و تسلیم شوید.

سپس از آن ها در خواست کمک و مشورت کرد، سران مملکت گفتند که هم نیرو و هم توان جنگی لازم را برای مقابله با سلیمان داریم اما تصمیم نهایی با شما می باشد، به هر دستوری که بدهید عمل خواهیم کرد.

بلقیس گفت: زمانی که پادشاهی سرزمینی را تصرف و اشغال می کند آن را ویران کرده و سران و وزیرانش را از اریکه قدرت به زیر می کشد. فعلا هدایای با ارزش و گرانقدری برای او می فرستم و منتظر می مانم تا نماینده هایی که برای بردن هدایا رفته اند از نزد او بازگردند …

ادامه دارد …

منابع:

[۱] سوره نمل، آیه ۱۹

منبع: سایت موسسه معراج النبی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

54 − 52 =