حضرت سلیمان و ملکه سبا – بخش دوم

ملکه سبا

در مطلب «حضرت سلیمان و ملکه سرزمین سبا – بخش اول» بخشی از داستان قرآنی سلیمان نبی در برخورد با بلقیس ملکه سرزمین سبا را برای شما قرار داده ایم. در این مطلب به ادامه این قصه خواهیم پرداخت.

در مطلب پیشین تا آنجا گفته شد که بلقیس تصمیم گرفت نمایندگانی را همراه با هدایایی ارزنده و گرانقدر به نزد سلیمان نبی بفرستد و منتظر برگشت آن ها بماند تا تصمیم قطعی در برخورد با سلیمان را بگیرد.

ملکه سبا
ملکه سبا

ملاقات هیئت اعزامی بلقیس با سلیمان نبی

هیئت و نمایندگان اعزامی بلقیس به نزد حضرت سلیمان (ع) وارد شدند. رئیس آنان هدایایی که بلقیس، ملکه سبا، داده بود را به سلیمان نبی تقدیم کرد. سلیمان (ع) که از قصد و هدف آنان آگاه شده بود گفت: شما می خواهید دل من را با مال و منال دنیا به دست آورید؟! در حالی که خداوند متعال به من بیش از آنچه که به شما داده، به من عطا فرموده است، به نظر می آید که بسیار به هدایایی که آورده اید می نازید.

حضرت سلیمان (ع) به رئیس نمایندگان گفت: به نزد قوم و مَردم خود بازگرد و بگو که با لشکریانی به سراغشان خواهیم آمد به گونه ای که توان و نیروی رویارویی و مقابله با ما را نداشته باشند و با خفت آنان را از آن سرزمین بیرون خواهیم کرد.

حضرت سلیمان پس از آنکه نمایندگان ملکه سبا رفتند عرض کرد که این زن (بلقیس) دانا و باهوش است و می بایست بیشتر درباره او پُرس و جو کنیم.

سپس رو به سران و بزرگان کشور کرد و گفت کدام یک از شما می تواند تخت بلقیس را قبل از آنکه او تسلیم شده و به این جا بیاید، برای من بیاورد.

آوردن تخت بلقیس در کمتر از یک چشم بر هم زدن

پس از آنکه سلیمان (ع) این سخن را گفت یکی از جنیان گفت: من تخت بلقیس را برایتان خواهم آورد قبل از آنکه از جای خود برخیزید، اما یکی دیگر از حاضران (گفته اند آصف بن برخیا یا خضر بوده است) که کتاب الهی را به خوبی می دانست به حضرت سلیمان (ع) گفت که من تخت پادشاهی ملکه سبا را برای شما در کمتر از یک چشم بر هم زدن خواهم آورد.

سلیمان (ع) پس از آن که تخت پادشاهی را در کنار خود دید گفت: این توانایی از فضل خدای من است تا مرا بیازماید که نعمتش را شُکر می گویم یا کُفران می کنم، و هر که شُکر کند، شُکر به نفع خویش کرده و هر که کُفران کند، همانا خدا (از شُکر خلق) بی نیاز و (بر کافر به لطف عمیم) کریم است [۱].

ملکه سبا
ملکه سبا

ملاقات بلقیس با سلیمان نبی

سلیمان (ع) فرمان داد تا در تخت پادشاهی بلقیس تغییراتی انجام دهند تا ببینید بلقیس هنگام دیدن تخت آیا آن را می شناسد یا نه؟

پس از مدتی ملکه سبا به نزد سلیمان آمد، از او سوال کردند این تخت شبیه به تخت و سریر پادشاهی شما نیست؟ گفت گویا خود آن است! و ما قبل از این هم آگاه و تسلیم خدا بودیم.

سلیمان (ع) بلقیس را به حیاط کاخ دعوت نمود. بلقیس زمانی که پا در حیاط گذاشت و چشمش به آن جا افتاد خیال کرد که برکه ی آب می باشد به همین دلیل لباسش را بالا گرفت تا خیس نشود. سلیمان به او گفت: این که مشاهده می کنی آب نیست و حیاطی صاف از شیشه های بلورین و صیقلی می باشد.

در همین هنگام بود که بلقیس اعتراف نمود و گفت: بارالها، من سخت بر نفس خویش ستم نمودم و اینک با پیامبر تو سلیمان، تسلیم امر و فرمان پروردگار عالمیان شدم.

پس از مدتی سلیمان (ع) به بلقیس پیشنهاد ازدواج داد و بلقیس نیز پیشنهاد نبی و فرستاده خداوند عالمیان را پذیرفت.

منابع:

[۱] سوره نمل، آیه ۴۰

منبع: سایت موسسه معراج النبی استان خوزستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

− 4 = 3