داستان حضرت یوسف (ع) – قسمت چهارم (پایانی) | داستان های قرآنی

سفر دوباره به مصر

همانطور که می دانید قصه گویی یکی از برترین روش ها برای راهنمایی افراد و انتقال مفاهیم است. در قرآن کریم که کتاب زندگی است و مملو از آموزه های اخلاقی، رفتاری در ابعاد مختلف همچون اجتماعی، سیاسی می باشد خداوند متعال در بسیاری از سوره ها (حدود یک سوم قرآن کریم) برای انتقال این آموزه ها از شیوه قصه گویی استفاده کرده است تا انسان ها آسان تر مفاهیم والای قرآنی را متوجه شوند. در این مطلب به بخش پایانی زندگی حضرت یوسف (ع) که به احسن القصص در قرآن کریم معروف است، پرداخته می شود تا علاوه بر آشنایی با سرگذشت این پیامبر بتوان از آموزه های نهفته در داستان نیز بهره مند گردید.

هفت سال خشک سالی پس از هفت سال نعمت

پس از آنکه حضرت یوسف (ع) به وزارت رسید تمام سعی و تلاش خود را برای اداره کارها و ذخیره غلات در آن هفت سال پر روزی و نعمت کرد و توانست غلات بسیاری را ذخیره نماید.

خورده شدن 7 گاه چاق توسط 7 گاو لاغر
خورده شدن ۷ گاه چاق توسط ۷ گاو لاغر

پس از هفت سال کار و تلاش و انبار غلات، سال های قحطی و خشکسالی از راه رسیدند، خشکسالی تمام مصر و سرزمین های اطراف همچون کنعان را در بر گرفت و قحطی و گرسنگی به خصوص در سرزمین های دیگر که برای چنین روزی آماده نبوده اند، بیداد می کرد و مردم ذخیره ای برای این روزها نداشتند.

مردم کنعان که آوازه عزیز مصر و جوانمردی اش را شنیده اند به این کشور سفر کرده و از آن جا غلات خود را تهیه کردند. حضرت یعقوب (ع) و خاندانش همانند دیگر مردم در سال های قحطی به سختی روزگار می گذراندند، او و فرزندانش آوازه و شهرت عزیز مصر را شنیده بودند به همین دلیل و برای تامین غلات یعقوب پیامبر از فرزندان خود درخواست کرد تا به مصر رفته و مقداری غله برای خانواده تهیه و خریداری کنند.

سفر فرزندان یعقوب نبی به مصر برای تامین غلات

فرزندان یعقوب به مصر و محل خرید غلات رفتند. حضرت یوسف (ع) که بر فروش و معاملات به صورت مستقیم نظارت می کرد در آن محل حضور داشت. او از بین افرادی که برای خرید آمده بودند برادران خود را شناخت در حالی که آن ها برادر خود را نشناختند (وَجَاءَ إِخْوَهُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ [۱]).

حضرت یوسف (ع) هر چه را که خواسته بودند و حتی بیشتر از سهمشان را به آن ها داد سپس از آن ها سوال کرد: کیستند؟ آن ها نیز در پاسخ گفتند که فرزندان یعقوب نبی هستیم که فرزند اسحاق و نوه ابراهیم خلیل الله است.

حضرت یوسف (ع) دوباره سوال کرد که حال پدرتان چگونه است و چرا همراه با شما به اینجا نیامده است؟ آنها در جواب گفتند که او پیرمرد ناتوان و ضعیفی است، یوسف نبی باز از آن ها پرسید که آیا برادر دیگری هم دارند که با آن ها نیامده است؟ فرزندان یعقوب گفتند: بله برادری داریم که با ما از سمت مادر ناتنی است.

حضرت یوسف (ع) به آن ها گفت که برادر ناتنی خود را برای دفعه بعد همراه خود بیاورید و اگر که همراهتان نباشد غله به شما تعلق نخواهد گرفت (وَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ قَالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ أَلَا تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ وَأَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ، فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلَا کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی وَلَا تَقْرَبُونِ [۲]).

گندم | غلات
گندم | غلات

برادران یوسف گفتند که تلاش خواهیم کرد رضایت پدر را برای آوردن برادر ناتنی جلب کنیم و او را با خود به مصر آوریم.

هنگامی که فرزندان یعقوب تصمیم به بازگشت به کنعان گرفتند یوسف به صورت محرمانه و بدون آنکه متوجه شوند پولی را که برای غلات پرداخت کرده بودند در میان بار آن ها قرار داد تا این کار حسن ظن آن ها را به عزیز مصر بیشتر کند و مجبور شوند دوباره به این کشور سفر نمایند (وَقَالَ لِفِتْیَانِهِ اجْعَلُوا بِضَاعَتَهُمْ فِی رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهَا إِذَا انْقَلَبُوا إِلَى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ [۳]).

بازگو کردن درخواست عزیز مصر به یعقوب نبی

برادران یوسف پس از چند روز به سرزمین خود کنعان رسیدند و برای پدرشان از مهمان نوازی و عزت و احترامی که عزیز مصر نسبت به آن ها داشت تعریف کردند. آن ها همچنین درخواست عزیز مصر را برای پدر بازگو کردند و گفتند اگر که دفعه بعد به قصد خرید به کشور مصر رفته و برادر خود (بنیامین) را با خود نبریم غلاتی به ما تعلق نخواهد گرفت. آن ها این بار نیز به یعقوب نبی گفتند که حتما از بنیامین مراقبت خواهیم کرد.

یاد و خاطره یوسف و قولی که در آن زمان برای مراقبت از یوسف داده بودند حزن و اندوهی جانکاه را به دل داغ دیده یعقوب نشاند، او رو به فرزندان خود گفت: آیا همانطور که برای یوسف به شما اعتماد کردم برای بنیامین نیز اطمینان کنم؟ شما درباره برادرتان یوسف به عهدتان وفا نکردید (فَلَمَّا رَجَعُوا إِلَى أَبِیهِمْ قَالُوا یَا أَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَا أَخَانَا نَکْتَلْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ، قَالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلَّا کَمَا أَمِنْتُکُمْ عَلَى أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ [۴]).

برادران یوسف زمانی که بارهای خود را باز کردند متوجه شدند که کالا و پولی را که به ازای گندم و جو پرداخت کرده بودند در بارشان قرار داده شده، این موضوع بهانه و دلیلی شد تا آن ها بتوانند پدرشان را متقاعد سازند تا با همراه شدن بنیامین با آن ها در سفر به مصر موافقت کند (وَلَمَّا فَتَحُوا مَتَاعَهُمْ وَجَدُوا بِضَاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ قَالُوا یَا أَبَانَا مَا نَبْغِی هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَیْنَا وَنَمِیرُ أَهْلَنَا وَنَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ کَیْلَ بَعِیرٍ ذَلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ [۵]).

در نهایت و با اصرار فراوان فرزندان یعقوب و قول آن ها مبنی بر مراقبت و بازگشت بنیامین، این بار برادر تنی یوسف نیز در این سفر پر ماجرا برادرانش را همراهی کرد (قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلَّا أَنْ یُحَاطَ بِکُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قَالَ اللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَکِیلٌ [۶]).

سفر دوباره به مصر و دیدار دو برادر

طبق درخواست یعقوب نبی آن ها زمانی که به مصر رسیدند از دروازه های مختلفی وارد شدند تا نظر مردم به آن ها معطوف نگردد (وَقَالَ یَا بَنِیَّ لَا تَدْخُلُوا مِنْ بَابٍ وَاحِدٍ وَادْخُلُوا مِنْ أَبْوَابٍ مُتَفَرِّقَهٍ وَمَا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَعَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ [۷]).

پسران یعقوب هنگامی که به نزد یوسف رفتند با اشاره به بنیامین گفتند که این شخص بنیامین برادرمان است که گفته بودید با خود به مصر بیاوریم.

سفر دوباره به مصر
سفر دوباره به مصر

یوسف در کمال عزت و احترام از برادران خود پذیرایی کرد و پس از آن بدون اینکه برادرانش متوجه گردند با بنیامین خلوت کرده و به او گفت که یوسف است اما فعلا چیزی نگوید تا برادرانشان متوجه نشوند (وَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى یُوسُفَ آوَى إِلَیْهِ أَخَاهُ قَالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ [۸]).

او به دنبال راهی بود تا برادرش بنیامین را در نزد خود نگاه دارد تا مقدمه ای برای آوردن خانواده اش از کنعان به مصر باشد. هیچ راهی وجود نداشت جز اینکه طبق نقشه ای برادرش را مجبور به ماندن کند طوری که بقیه برادران شک نکنند.

نقشه یوسف نبی برای ماندن بنیامین در مصر

نقشه ای که یوسف در سر داشت این بود که هنگامی که برادران در حال بستن بار و بازگشت به کنعان می باشند مخفیانه «کیل» که پیمانه رسمی برای سنجش بوده است و مخصوص عزیز مصر می باشد را در بار بنیامین قرار دهند و هنگام حرکت مامور حکومتی آن ها را متهم به دزدی کند.

طبق نقشه یوسف کیل در بار بنیامین قرار داده شد، هنگامی که مامور آن ها را متهم به دزدی کرد همه آن ها عصبانی شدند و گفتند که چه کالایی از شما گم شده است؟ که به ما تهمت می زنید؟ به آن ها گفته شد که جام پادشاه و یکی از ظروف سلطنتی که وسیله سنجش بوده گم شده اند، هر که آن را بیاورد یک بار شتر به او خواهیم داد. فرزندان یعقوب قسم خوردند که این کار را نکرده اند و به مصر نیامده اند که فساد کنند و هیچ وقت دزدی نکرده اند.

(فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَایَهَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسَارِقُونَ، قَالُوا وَأَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ مَاذَا تَفْقِدُونَ، قَالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِکِ وَلِمَنْ جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِیمٌ، قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مَا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَمَا کُنَّا سَارِقِینَ [۹])

به برادران یوسف گفتند حال اگر این ظرف در بار یکی از شما یازده برادر پیدا شود جزایش چیست؟ آن ها گفتند طبق سنت ما هر که دزدی کرده باشد به عنوان عبد و برده نگه داشته خواهد شد (قَالُوا فَمَا جَزَاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کَاذِبِینَ، قَالُوا جَزَاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزَاؤُهُ کَذَلِکَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ [۱۰]).

دزدیده شدن جام پادشاه
دزدیده شدن جام پادشاه

یوسف و همراهانش در ابتدا بارهای ده برادر جز بنیامین را جستجو کردند سپس بار بنیامین را گشتند و در آن متاع گم شده را یافتند (فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعَاءِ أَخِیهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهَا مِنْ وِعَاءِ أَخِیهِ کَذَلِکَ کِدْنَا لِیُوسُفَ مَا کَانَ لِیَأْخُذَ أَخَاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ إِلَّا أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ وَفَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ [۱۱]).

فرزندان یعقوب که از وضع پیش آمده احساس خجالت می کردند برای بی گناه نشان دادن خود به عزیز مصر گفتند: این کار از بنیامین بعید نبوده چون برادرش یوسف نیز در کودکی این عمل زشت را انجام داده است، ما از این دو جدا هستیم و ما را به خاطر آن ها مجازات نکنید.

یوسف تهمت و افترای برادران خود را نادیده گرفت و به روی آن ها نیاورد (قَالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّهَا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَلَمْ یُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکَانًا وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَصِفُونَ [۱۲]).

تصمیم بازگشت به کنعان بدون بنیامین

پس از آن برادران یوسف خواهش و التماس کردند تا بنیامین را به خاطر پدر پیری که دارد ببخشد و او را نگاه ندارد و همراه آن ها به کنعان بفرستد و یکی از آن ده برادر را به جای او به عنوان برده در مصر و نزد عزیز مصر بماند.

یوسف پیامبر رو به آن ها فرمود: به خداوند پناه می برم که کسی جز آن که پیمانه در نزد او بوده را نزد خود نگاه داریم زیرا از ستمکاران خواهیم بود (قَالُوا یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَبًا شَیْخًا کَبِیرًا فَخُذْ أَحَدَنَا مَکَانَهُ إِنَّا نَرَاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ، قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِنْدَهُ إِنَّا إِذًا لَظَالِمُونَ [۱۳]).

در نهایت برادران یوسف از وی ناامید شده و با هم شروع به گفتگو و مشورت کردند. یکی از برادران به نام لاوی به دیگر برادران خود گفت که سابقه ما با کاری که در حق یوسف کرده ایم نزد پدر کاملا خراب است و حرف ما را هیچ وقت باور نخواهد کرد، من همراه شما به کنعان نخواهم آمد زیرا نمی توانم با پدر دیدار کنم مگر اینکه ایشان به من اجازه داده و خداوند در این مورد حکمی بدهد.

شما نه نفر به کنعان باز گردید و تمام این اتفاقات را برای او شرح دهید و دزدی بنیامین و برده شدن او را به پدر بگویید.

به پدر بگویید که ما شاهد تمام این اتفاقات بوده ایم و اگر که می دانستیم قرار است چنین اتفاقی بیفتد هرگز بنیامین را با خود به مصر نمی بردیم، همچنین به پدر بگویید که اگر در صدق گفتار ما شک دارد می تواند از افرادی که با ما در یک کاروان بوده اند پرس و جو کند هم اینکه قاصدی به مصر فرستاده و از مردم مصر قضیه و اتفاق پیش آمده را جویا شود (فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا قَالَ کَبِیرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبَاکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقًا مِنَ اللَّهِ وَمِنْ قَبْلُ مَا فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اللَّهُ لِی وَهُوَ خَیْرُ الْحَاکِمِینَ، ارْجِعُوا إِلَى أَبِیکُمْ فَقُولُوا یَا أَبَانَا إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ وَمَا شَهِدْنَا إِلَّا بِمَا عَلِمْنَا وَمَا کُنَّا لِلْغَیْبِ حَافِظِینَ، وَاسْأَلِ الْقَرْیَهَ الَّتِی کُنَّا فِیهَا وَالْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنَا فِیهَا وَإِنَّا لَصَادِقُونَ [۱۴]).

نابینا شدن یعقوب نبی

آن ها به کنعان برگشتند و تمام اتفاقات را مو به مو برای پدر خود بازگو کردند. یعقوب نبی با شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد و اندوه تمام وجود او را فرا گرفت. او نتوانست حرف پسران خود را باور کند زیرا آن ها قبل تر یک بار دیگر برای فریب پدر به دروغ متوسل شده بودند.

یعقوب نبی به فرزندان خود فرمود: آن چه که می گویید صحت ندارد و این چنین نیست، زیرا نفستان شما را فریب داده است، من بدون بیتابی صبر خواهم کرد و امیدوارم خداوند سه فرزندم را به من بازگرداند، او آگاه و حکیم است. یعقوب از پسرانش روی گرداند و غم کل وجودش را فرا گرفت و آنقدر در فراق یوسف سوخت تا جایی که بینایی خود را از دست داد (قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ [۱۵]، وَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ یَا أَسَفَى عَلَى یُوسُفَ وَابْیَضَّتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ [۱۶]).

روزها از پی هم می گذشت و یعقوب نبی همچنان محزون و ناراحت بود و روز به روز لاغرتر و ضعیف تر می شد.

حضرت یعقوب می فرمود: شکایتم را تنها به خدا خواهم کرد، می دانم خدای متعال روزی تمام این رنج ها را از بین می برد. در واقع به دل ایشان الهام شده بود که فرزندان او زنده هستند پس از پسران خود خواست تا بار دیگر به مصر رفته و همراه با لاوی در جستجوی دو برادر خود باشند و از رحمت خدای متعال ناامید نشوند، زیرا جز افراد بی دین کسی از رحمت الهی ناامید نمی گردد (قَالَ إِنَّمَا أَشْکُو بَثِّی وَحُزْنِی إِلَى اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ [۱۷]، یَا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَأَخِیهِ وَلَا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ [۱۸]).

بازگشت دوباره به مصر …

برادران یوسف طبق خواسته پدر به مصر بازگشتند و به قصر عزیز مصر رفتند تا شاید او بر آن ها ترحم کرده و برادرشان بنیامین را آزاد کند.

آن ها در ابتدا از فقر و نداری خود گفتند تا عزیز مصر متاثر شده و درخواست آن ها را قبول کند. یوسف که سخن برادران خود را شنید ناراحت گشت و تصمیم به معرفی کردن خود گرفت. او رو به برادران خود گفت: آیا به خاطر دارید چه خطا و گناه بزرگی در حق یوسف و برادرش روا داشته اید و به قبح و زشت بودن کاری که انجام داده اید اعتراف می کنید؟ آیا به یاد می آورید که یوسف و پدرش را از هم جدا کرده اید و او را آواره کرده و در چاهی تاریک انداختید؟ (فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قَالُوا یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَهٍ مُزْجَاهٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ [۱۹]، قَالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مَا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَأَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جَاهِلُونَ [۲۰]).

برادران یوسف از شنیدن این حرف ها تعجب کردند و به فکر فرو رفته و رو به یوسف با شک و تردید گفتند که آیا تو یوسف هستی؟

یوسف گفت: آری من یوسف هستم و این که در کنار من است بنیامین برادر تنی من است. خدای متعال به ما عنایتی ویژه کرده و از تمام خطرها مصون داشت. در واقع این پاداش و جزایی است که خدای متعال برای صبر و تقوایی که داشتم به من ارزانی کرده است و خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمی گرداند (قَالُوا أَإِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قَالَ أَنَا یُوسُفُ وَهَذَا أَخِی قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَیَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ [۲۱]).

برادران که سخن حضرت یوسف (ع) را شنیدند گفتند که به خدا قسم، پروردگار تو را بر ما برتری داد در حالی که ما خطاکاریم و در مورد تو اشتباه کردیم، هم اکنون از تو و خدا طلب بخشش می کنیم (قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنَا وَإِنْ کُنَّا لَخَاطِئِینَ [۲۲]).

حضرت یوسف (ع) به آن ها فرمود: امروز به خاطر خطایی که مرتکب شده اید بازخواست نمی شوید و من از خدا برایتان بخشش طلب دارم که او بخشنده ترین بخشندگان است (قَالَ لَا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ [۲۳]).

بوی پیراهن یوسف

پس از گفتگو حضرت یوسف (ع) با برادران، او حال پدرش را جویا شد، آن ها گفتند که به دلیل ناراحتی بسیار بینایی خود را از دست داده و لاغر و نحیف شده است. او پیراهن نبوت را که از اجدادش به او ارث رسیده بود را به برادران خود داد تا به نزد پدر رفته و با قرار دادن این پیراهن بر روی چشمهایش بینایی خود را به اذن پروردگار به دست بیاورد (اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیرًا وَأْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ [۲۴]).

برادران پیراهن حضرت یوسف (ع) را گرفته و با خوشحالی و خرسندی به کنعان رفتند تا خبر یافتن یوسف و بنیامین را به او بدهند.

هنگامی که از سرزمین مصر خارج شدند به قلب یعقوب نبی الهام شد که به زودی یوسف را ملاقات خواهد کرد به همین دلیل خانواده خود را از این اتفاق مطلع کرد و گفت که من بوی یوسف را استشمام می کنم اگر که مرا سبک عقل و دیوانه ندانید (وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلَا أَنْ تُفَنِّدُونِ [۲۵]).

آن ها که نمی توانستند درک و فهم والایی همچون یعقوب نبی داشته باشند رو به او گفتند که ای پدر به خدا قسم تو در همان گمراهی و خطای دیرینه ات هستی (قَالُوا تَاللَّهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلَالِکَ الْقَدِیمِ [۲۶]).

برادران وقتی که به کنعان رسیدند به یعقوب نوید و مژده دادند و پیراهن یوسف را بر روی او انداختند، او به اذن خدا بینا شد و گفت: آیا من به شما نگفتم که من از خدا چیزهایی میدانم که شما نمی دانید (فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ [۲۷]).

برادران خطاکار رو به پدر کرده و گفتند که برایمان از خدا طلب بخشش و مغفرت کن ما در حق یوسف اشتباه بزرگی مرتکب شده ایم (قَالُوا یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ[۲۸]، قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ [۲۹]).

تعبیر خواب یوسف

در پایان یعقوب و تمام خانواده او به سمت مصر حرکت کرده تا یوسف را ملاقات کنند، آن ها پس از طی مسافت و سفری چند روزه به مصر رسیدند.

تعبیر خواب یوسف
تعبیر خواب یوسف

یوسف که از آمدن آن ها مطلع شد برای استقبال همراه با سران و خانواده به دروازه ورودی شهر رفت. او پدر و مادر (خاله خود) را در آغوش گرفته و با ادب و احترام فراوان آن ها را به قصر خود برد و پدر و مادر خود را بر روی تخت نشاند. پدر و مادر و برادران یوسف برای شکرگزاری از خدا برای شکوه و عظمت یوسف به سجده افتادند، در این هنگام یوسف به یاد خوابی که در کودکی دیده بود و تعبیری که یعقوب نبی برای آن رویا گفته بود افتاد و رو به پدر گفت این تعبیر همان خوابی است که در کودکی دیده ام و در نهایت خدای بزرگ آن را محقق فرمود (فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى یُوسُفَ آوَى إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَقَالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِینَ [۳۰]، وَرَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا وَقَالَ یَا أَبَتِ هَذَا تَأْوِیلُ رُؤْیَایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّی حَقًّا وَقَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ وَجَاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطَانُ بَیْنِی وَبَیْنَ إِخْوَتِی إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمَا یَشَاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ [۳۱]).

منابع:

[۱]سوره یوسف، آیه ۵۸

[۲] سوره یوسف، آیه های ۵۹-۶۰

[۳] سوره یوسف، آیه ۶۲

[۴] سوره یوسف، آیه ۶۳-۶۴

[۵] همان سوره ، آیه ۶۵

[۶] همان سوره ، آیه ۶۶

[۷] همان سوره ، آیه ۶۷

[۸] همان سوره ، آیه ۶۹

[۹] سوره یوسف، آیه های ۷۰-۷۳

[۱۰] همان سوره ، آیه های ۷۴-۷۵

[۱۱] همان سوره ، آیه ۷۶

[۱۲] همان سوره ، آیه ۷۷

[۱۳] همان سوره ، آیه های ۷۸-۷۹

[۱۴] سوره یوسف، آیه های ۸۰-۸۲

[۱۵] سوره یوسف، آیه ۸۳

[۱۶] همان سوره ، آیه ۸۴

[۱۷] همان سوره ، آیه ۸۶

[۱۸] همان سوره ، آیه ۸۷

[۱۹] همان سوره ، آیه ۸۸

[۲۰] همان سوره ، آیه ۸۹

[۲۱] سوره یوسف، آیه ۹۰

[۲۲] سوره یوسف، آیه ۹۱

[۲۳] همان سوره ، آیه ۹۲

[۲۴] همان سوره آیه ۹۳

[۲۵] همان سوره ،آیه ۹۴

[۲۶] همان سوره ،آیه ۹۵

[۲۷] همان سوره ،آیه ۹۶

[۲۸] همان سوره ،آیه ۹۷

[۲۹] همان سوره،آیه ۹۸

[۳۰] سوره یوسف،آیه ۹۹

[۳۱] همان سوره، آیه ۱۰۰

 

منبع: سایت موسسه قرآن و عترت معراج النبی استان خوزستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

− 4 = 1