داستان حضرت یوسف (ع) – قسمت سوم | داستان های قرآنی

پادشاه مصر

همانطور که می دانید قصه گویی یکی از برترین روش ها برای راهنمایی افراد و انتقال مفاهیم است. در قرآن کریم که کتاب زندگی است و مملو از آموزه های اخلاقی، رفتاری در ابعاد مختلف همچون اجتماعی، سیاسی می باشد خداوند متعال در بسیاری از سوره ها (حدود یک سوم قرآن کریم) برای انتقال این آموزه ها از شیوه قصه گویی استفاده کرده است تا انسان ها آسان تر مفاهیم والای قرآنی را متوجه شوند. در این مطلب به بخش سوم داستان زندگی حضرت یوسف (ع) که به احسن القصص در قرآن کریم معروف است و یک سوره به همین نام نیز در قرآن موجود است، پرداخته می شود تا علاوه بر آشنایی با سرگذشت این پیامبر بتوان از آموزه های نهفته در داستان نیز بهره مند گردید.

زندانی شدن حضرت یوسف (ع)

پس از آن که یوسف علیه السلام به خدای قادر و متعال گفت که زندان برای من بهتر است از آنچه این زنان از من می خواهند و از خداوند خواست که مکر و حیله آن ها را از او دور کند، خدا نیز دعای یوسف را مستجاب کرد و مکر و نیزنگ زنان را از او دور ساخت (فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ [۱]).

زندانی شدن حضرت یوسف در زندان
زندانی شدن حضرت یوسف در زندان

اگر چه پاکدامنی یوسف محرز و روشن شده بود؛ اما برای اینکه این رسوایی از پرونده زلیخا و خانواده اش پاک گردد، این تهمت ناروا را به یوسف بسته و او را راهی زندان کردند (ثُمَّ بَدَا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مَا رَأَوُا الْآیَاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّىٰ حِینٍ [۲])

تاویل خواب دو جوان

زمانی که یوسف پا به زندان گذاشت دو جوان دیگر هم به جرم توطئه برای قتل پادشاه مصر زندانی شدند، آن دو جوان در زندان خواب دیدند و آن را برای یوسف صدیق نقل کردند.

یکی از آن دو جوان گفت که در خواب دیده که آب انگور می گیرد تا شراب درست کند دومین جوان نیز اظهار داشت که بر سر خود نان حمل کرده و پرندگان از آن نان می خورند (وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیَانِ ۖ قَالَ أَحَدُهُمَا إِنِّی أَرَانِی أَعْصِرُ خَمْرًا  وَقَالَ الْآخَرُ إِنِّی أَرَانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزًا تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ  نَبِّئْنَا بِتَأْوِیلِهِ  إِنَّا نَرَاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ [۳]).

یوسف پیامبر که طبق اراده الهی و به دلیل مقامی که داشت علم تعبیر خواب را می دانست خواب هر دو نفر را تعبیر نمود (البته برای اینکه صدق گفتار یوسف مشخص شود آن ها را از وعده غذایی آن روز با خبر ساخت و سپس برایشان درباره خداوند قادر و متعال گفت و از آن دو خواست که به خدای یگانه ایمان بیاورند). او به اولین شخص فرمود که قرار است به زودی از زندان آزاد گردد و ساقی پادشاه شود و به دومین نفر گفت که در نهایت به دار مجازات آویخته شده و پرندگان از سر او تغذیه می کنند. یوسف پیامبر فرمود که این تعبیری که گفتم حتمی می باشد و به هیچ وجه قابل تغییر نیست (یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُکُمَا فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْرًا  وَأَمَّا الْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیَانِ [۴]).

در همین حین یوسف از شخصی که قرار است جزء افراد مقرب شاه گردد تقاضا و درخواستی کرد که اگر که آزاد شدی و به نزد پادشاه رفتی سفارش مرا پیش او بکن، شاید تو باعث نجات من از زندان گردی (وَقَالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْسَاهُ الشَّیْطَانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ [۵]).

پس از مدت زمانی، جوانی که طبق تعبیر یوسف از زندان آزاد می گردد، آزاد شد اما خواسته و سفارش یوسف را به طور کامل از یاد می برد.

گذشت هفت سال و خواب دیدن پادشاه جوان مصر

پس از گذشت هفت سال از آزادی جوان، در شبی از شب ها پادشاه مصر خوابی می بیند که او را نگران و آشفته می سازد به طوری که همه معبران و کاهنان و افرادی که در این زمینه تخصصی داشتند را فراخواند تا تعبیر خواب او را بگویند. پادشاه به آن ها گفت که خوابی دیدم که در آن هفت گاو لاغر هفت گاو چاق و فربه را خوردند و هفت خوشه سبز نیز خوراک و طعمه هفت خوشه خشک شدند، تعبیر خواب من چیست؟ ( وَقَالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرَى سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعَ سُنْبُلَاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ یَابِسَاتٍ یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُؤْیَایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّؤْیَا تَعْبُرُونَ [۶]).

معبران و تمام افرادی که حضور داشتند تا تعبیر خواب پادشاه را بگویند، در تعبیر ناتوان بودند. جوان ساقی به یاد یوسف و توانایی آن در تعبیر افتاد، پس برای پادشاه تعبیر یوسف و آزاد شدن خود و به دار آویخته شدن جوانی که همراه او بود را تعریف کرد (وَقَالَ الَّذِی نَجَا مِنْهُمَا وَادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّهٍ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ [۷]).

پادشاه که از تعبیر معبران ناامید شده بود به ساقی خود دستور داد تا به زندان برود و یوسف را ملاقات کرده و تعبیر خواب پادشاه را از او بخواهد. ساقی به زندان رفت و پس از ملاقت یوسف خواب پادشاه مصر را برای او تعریف کرد (یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنَا فِی سَبْعِ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعِ سُنْبُلَاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ یَابِسَاتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ [۸]).

تعبیر خواب پادشاه مصر

یوسف در تعبیر خواب پادشاه فرمود: هفت سال فراوانی و زیادی محصول می باشد و بعد از این هفت سال هفت سال دیگر قحطی خواهد آمد و هفت سال دوم (سال های قحطی) ذخیره سال های زیادی نعمت (هفت سال اول) را نابود می سازد. برای مقابله با خشکسالی در هفت سال دوم باید هر آنچه از محصولات در هفت سال اول به دست آورده اید را تنها به اندازه نیاز مصرف کنید و مابقی آن را برای سال های قحطی با خوشه ذخیره نمایید تا در آن سال ها هر چه را که انبار کرده اید مصرف کنید.

پادشاه مصر
پادشاه مصر

پس از هفت سال خشکسالی وضع معیشت مردم خوب خواهد شد (قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَبًا فَمَا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ إِلَّا قَلِیلًا مِمَّا تَأْکُلُونَ. ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ سَبْعٌ شِدَادٌ یَأْکُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِیلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ. ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ عَامٌ فِیهِ یُغَاثُ النَّاسُ وَفِیهِ یَعْصِرُونَ [۹])

آزادی یوسف پیامبر

ساقی به نزد پادشاه برگشت و هر آنچه را که یوسف به او گفته بود، بازگو کرد. پادشاه که بینش و درایت بالای یوسف را مشاهده کرد امر کرد که او را به نزدش بیاورند. پیام پادشاه به یوسف ابلاغ شد. یوسف فرمود که من از زندان خارج نمی شوم تا زمانی که به تهمت و افترایی که به من بسته اند اعتراف کنند و بی گناهی من اثبات گردد او به فرستاده پادشاه گفت که برو به پادشاه و امیر خود بگو که برای اینکه از حقیقت آگاه گردد، درباره این ماجرا و تهمتی که به من زده اند تحقیق کند و از زنانی که در مهمانی همسر عزیز مصر بوده اند و دست خود را بریده اند بازجویی کند (وَقَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ فَلَمَّا جَاءَهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَى رَبِّکَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَهِ اللَّاتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ [۱۰]).

اعتراف همسر عزیز مصر و زنان مصری به بی گناهی یوسف

پس از آن که فرستاده هر آنچه را که یوسف به او گفته بود برای پادشاه گفت، پادشاه مصر همه زنانی که در آن مهمانی بوده اند علاوه بر زلیخا را فراخواند و به آن ها گفت که ماجرای یوسف چه بوده است؟ آیا واقعا او مجرم است؟ زنان مصری در جواب پادشاه مصر گفتند که او بی گناه است و از او جز حیا و پاکدامنی چیز دیگری ندیده ایم (قَالَ مَا خَطْبُکُنَّ إِذْ رَاوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ قَالَتِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ [۱۱]).

در این میان زلیخا نیز به نیت شوم خود برای به دست آوردن یوسف اعتراف کرد و گفت که قصد داشته است که یوسف را به دست آورد اما یوسف پاکدامن، راستگو و درستکار بوده است (ذَٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی کَیْدَ الْخَائِنِینَ. وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی  إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ [۱۲]).

عزیز شدن یوسف در نزد پادشاه مصر

پادشاه که از بی گناهی یوسف آگاه شد امر کرد که به زندان رفته و یوسف را به قصر بیاورند تا او را امین خود گرداند. فرستاده پادشاه مصر به نزد یوسف رفته و خبر آزادی اش را به او داد و او را به نزد پادشاه برد. پادشاه از آمدن یوسف اظهار خرسندی کرد و او را در کنار خود قرار داد و با وی گفتگو کرد. پادشاه که از مراتب و درجات بالای یوسف آگاه شد او را شایسته اداره منسب های حساس در کشور مصر دانست و به او گفت که از امروز در پیش ما مقام و منزلت بالایی خواهی داشت (وَقَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمَّا کَلَّمَهُ قَالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنَا مَکِینٌ أَمِینٌ [۱۳]).

یوسف در نزد پادشاه مصر
یوسف در نزد پادشاه مصر

یوسف پیامبر به پادشاه فرمود: پس مسئولیت خزانه حکومت را به من بسپار که در این باره فردی آگاه و مراقب هستم تا بتوانم بر روی جمع کردن غلات و ذخیره آن ها برای سال های خشکسالی تسلط کامل داشته باشم. پادشاه مصر درخواست یوسف پیامبر را پذیرفت و او را مسئول خزانه و محصولات کشور قرار داد (قَالَ اجْعَلْنِی عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ  إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ [۱۴]).

منابع:

[۱] سوره یوسف، آیه ۳۴

[۲] همان سوره،آیه ۳۵

[۳] همان سوره،آیه ۳۷

[۴] سوره یوسف، آیه ۴۱

[۵] سوره یوسف، آیه ۴۲

[۶] همان سوره،آیه ۴۳

[۷] همان سوره،آیه ۴۵

[۸] همان سوره،آیه ۴۶

[۹] سوره یوسف،آیه های ۴۷-۴۹

[۱۰] همان سوره،آیه ۵۰

[۱۱] همان سوره،آیه۵۱

[۱۲] همان سوره، آیه های ۵۲-۵۳

[۱۳] همان سوره،آیه ۵۴

[۱۴] سوره یوسف، آیه ۵۵

  • تلاوت ترتیل آیه ۵۴ سوره یوسف – استاد سعد الغامدی

وَقَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی ۖ فَلَمَّا کَلَّمَهُ قَالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنَا مَکِینٌ أَمِینٌ

پادشاه گفت: «او [= یوسف‌] را نزد من آورید، تا وی را مخصوص خود گردانم!» هنگامی که (یوسف نزد وی آمد و) با او صحبت کرد، (پادشاه به عقل و درایت او پی برد؛ و) گفت: «تو امروز نزد ما جایگاهی والا داری، و مورد اعتماد هستی!»

 

دانلود

منبع: سایت موسسه قرآن و عترت معراج النبی استان خوزستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 + = 23