داستان حضرت یوسف (ع) – قسمت اول | داستان های قرآنی

کودکي حضرت يوسف پيامبر عليه السلام

همانطور که می دانید قصه گویی یکی از برترین روش ها برای راهنمایی افراد و انتقال مفاهیم است. در قرآن کریم که کتاب زندگی است و مملو از آموزه های اخلاقی، رفتاری در ابعاد مختلف همچون اجتماعی، سیاسی می باشد خداوند متعال در بسیاری از سوره ها (حدود یک سوم قرآن کریم) برای انتقال این آموزه ها از شیوه قصه گویی استفاده کرده است تا انسان ها آسان تر مفاهیم والای قرآنی را متوجه شوند. در این مطلب به بخش اول داستان زندگی حضرت یوسف (ع) که به احسن القصص در قرآن کریم معروف است و یک سوره به همین نام نیز در قرآن موجود است، پرداخته می شود تا علاوه بر آشنایی با این پیامبر بزرگ بتوان از آموزه های نهفته در داستان نیز بهره مند گردید.

خلاصه ای درباره حضرت یوسف (ع)

یوسف (ع) از پیامبران بزرگ الهی است که فرزند یعقوب نبی و نواده حضرت اسحاق پسر حضرت ابراهیم (ع) یکی از پنج پیامبر اولوالعزم می باشد. او دوازده برادر دارد که تنها یکی از آن ها به نام بنیامین که کوچیکتر از وی بود از مادر با او تنی بود. حضرت یوسف (ع) با توطئه برادران بزرگترش سال ها از پدر (حضرت یعقوب) جدا شد و در سرزمینی دیگر زندگی پرفراز و نشیبی را گذراند در حالی که مشیت و حکمت الهی طوری برایش رقم خورد که علاوه بر رسیدن به پیامبری و نبوت، در دنیا نیز از جایگاه اجتماعی والایی برخوردار گردد و پس از سال ها دوری از خانواده دوباره آن ها را ملاقات کند.

سوره یوسف
سوره یوسف

سوره دوازدهم قرآن کریم به نام آن حضرت است و تمام آن (۱۱۰ آیه) به زندگی نبی خدا پرداخته است.

خواب یوسف در کودکی

یوسف نه ساله بود که در یکی از شب ها زمانی که خواب بود رویای عجیبی دید، او در خواب دیده بود که یازده ستاره، ماه و خورشید در برابر او به سجده می افتند. زمانی که از خواب بلند شد به نزد پدرش یعقوب نبی رفت تا خواب خود را برای او بازگو کند (إِذْ قَالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یَا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ[۱]). پس از اینکه یوسف خواب خود را گفت یعقوب نبی که تعبیر خواب می دانست رو به یوسف کرد و گفت که خواب خود را برای برادرانت تعریف نکن زیرا آن ها در حق تو حیله و نیرنگ می کنند و تعبیر خواب تو این است که در آینده فرد بزرگی می شوی که همه فرمانبردار تو می شوند و خداوند تو را به پیامبری برمی گزیند و علم تاویل خواب را نیز به تو آموزش می دهد (قَالَ یَا بُنَیَّ لَا تَقْصُصْ رُؤْیَاکَ عَلَى إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْدًا إِنَّ الشَّیْطَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ [۲] . وَکَذَلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَیُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ وَیُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَعَلَى آلِ یَعْقُوبَ کَمَا أَتَمَّهَا عَلَى أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ [۳]).

شعله ور شدن آتش حسد در دل برادران یوسف

پس از این اتفاق توجه یعقوب نبی به پسر کوچکش یوسف بیشتر از قبل شد به طوری که باعث شد آتش حسادت در دل و جان برادران بزرگ تر شعله ور شود تا جایی که تصمیم می گیرند برادر کوچکشان را که تمام توجه پدر به وی معطوف شده است را از میان بردارند. به همین دلیل گفتگو و جلسه ای محرمانه تشکیل دادند تا به نتیجه ای قطعی درباره یوسف برسند.

در این جلسه نظراتی ارائه شد، یکی از ده برادر گفت که یوسف را بکشیم و یا او را در سرزمینی نامعلوم رها کنیم تا پدر به ما توجه کند و پس از آن از این کار خود توبه کنیم. یکی دیگر از برادرن یوسف گفت که بهتر است به جای کشتن یوسف او را در چاهی که دورتر از اینجا وجود دارد و در مسیر کاروان ها است بیندازیم تا آن ها هنگام عبور و زمانی که از چاه آب بکشند او را پیدا کرده و با خود ببرند (إِذْ قَالُوا لَیُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَىٰ أَبِینَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَهٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ. [۴] اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ وَتَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِینَ [۵]. قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ لَا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِی غَیَابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیَّارَهِ إِنْ کُنْتُمْ فَاعِلِینَ [۶]).

برادران یوسف با این نظر موافقت کردند و قرار گذاشتند تا پدر را راضی کنند تا یوسف را با خود به صحرا ببرند تا در آن جا نقشه شوم خود را اجرا کنند. ده برادر یوسف چند بار پیشنهاد بردن یوسف به صحرا را مطرح کردند اما یعقوب نبی رضایت نمی داد تا اینکه یک روز برادران یوسف به پدرشان گفتند ای پدر چرا درباره یوسف به ما اعتماد نمی کنی و او را با ما به صحرا نمی فرستی تا در آن جا تفریح کند، یعقوب نبی که علاقه وافری به یوسف داشت گفت بردن یوسف مرا اندوهگین و ناراحت می کند و می ترسم که گرگ آن را بخورد. پسران یعقوب در جواب پدرشان گفتند که ما قوی هستیم و مطمئنا نمی گذاریم آسیبی به یوسف برسد. پدر که دید نمی تواند مخالفتی با خواسته آن ها بکند و مخالفت با درخواست پسران بزرگش ممکن است آتش حسادت را شعله ورتر از قبل کند در نهایت به بردن یوسف به صحرا راضی شد (قَالُوا یَا أَبَانَا مَا لَکَ لَا تَأْمَنَّا عَلَىٰ یُوسُفَ وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ [۷]، أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا یَرْتَعْ وَیَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ [۸]، قَالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَأَخَافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ [۹]، قَالُوا لَئِنْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَهٌ إِنَّا إِذًا لَخَاسِرُونَ [۱۰]).

رسیدن روز موعود و انداختن یوسف در چاه

برادران یوسف برای رسیدن فردا و بردن یوسف به صحرا لحظه شماری می کردند تا اینکه آن شب به صبح رسید و یوسف نیز همراه با ده برادر بزرگ ترش به برای چرای دام به صحرا رفت.

به چاه انداختن حضرت یوسف ع توسط برادران
به چاه انداختن حضرت یوسف ع توسط برادران

زمانی که پسران به صحرا رسیدند حسادت آن ها به یوسف آشکار شد و یوسف را اذیت می کردند، در آخر لباس یوسف را از تن او بیرون آوردند تا به عنوان اثری از یوسف برای پدر ببرند و یوسف کم سن و سال را که در حال التماس بود به داخل چاه انداختند.

یوسف یکه و تنها در قعر چاه به خدا توکل کرد و خدا نیز برای آرام یافتن آن فرشتگانی را به قعر چاه و کنار یوسف فرستاد تا او آرام گیرد. و به او وحی کرد که ناراحت و اندوهگین نباش روزی برادرانت را از این عمل زشتی که مرتکب شده اند آگاه می سازی، آن ها نادانند و مقام تو را درک نمی کنند (فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیَابَتِ الْجُبِّ ۚ وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ [۱۱]).

از این سو برادران برای اینکه دلیل قانع کننده ای برای پدر داشته باشند لباس یوسف را به خون حیوانی (بزغاله یا آهو) آغشته کردند تا برای پدر ببرند و به او بگویند که زمانی که برای مسابقه به مکانی دورتر رفته بودند و یوسف در کنار وسایل مانده بود گرگ حمله کرده و یوسف را دریده است و این پیراهن دلیلی برای اثبات این گفته است.

کودکی حضرت یوسف پیامبر علیه السلام
کودکی حضرت یوسف پیامبر علیه السلام

شب شد و ده برادر با شرمساری به خانه برگشتند و نزد پدر رفتند، یعقوب نبی که ده پسر خود را بدون یوسف دید گفت پس یوسف کجاست؟ چرا همراهتان نیست؟ آن ها دروغی را که آماده کرده بودند به پدر گفتند و پیراهن خونین اما سالم یوسف را نشان دادند (وَجَاءُوا أَبَاهُمْ عِشَاءً یَبْکُونَ [۱۲]، قَالُوا یَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَکْنَا یُوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ ۖ وَمَا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنَا وَلَوْ کُنَّا صَادِقِینَ [۱۳]).

یعقوب نبی که پیراهن را سالم دید رو به پسران خود کرد و گفت چه گرگ مهربانی است، یوسف را دریده ولی به پیراهن او آسیب نرسانده است!

سپس رو به آن ها کرد و گفت: نفس های شما این کار زشتتان را در نظرتان زیبا کرده است و من در این مصیبت صبر خواهم کرد و خدای مهربان مرا به آنچه توصیف کردید، کمک خواهد کرد (وَجَاءُوا عَلَىٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ ۚ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْرًا ۖ فَصَبْرٌ جَمِیلٌ ۖ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ [۱۴]).

[۱] سوره یوسف،آیه ۴

[۲] سوره یوسف، آیه ۵

[۳] سوره یوسف آیه۶

[۴] سوره یوسف،آیه ۸

[۵] سوره یوسف، آیه ۹

[۶] سوره یوسف،آیه ۱۰

[۷] همان سوره، آیه ۱۱

[۸] همان سوره،آیه ۱۲

[۹] همان سوره، آیه ۱۳

[۱۰] همان سوره،آیه ۱۴

[۱۱] سوره یوسف،آیه ۱۵

[۱۲] سوره یوسف،آیه ۱۶

[۱۳] همان سوره،آیه ۱۷

[۱۴] همان سوره،آیه ۱۸

 

منبع: سایت موسسه قرآن و عترت معراج النبی استان خوزستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 51 = 60