گاو بنی اسرائیل | با داستان های قرآن کریم

ماجرای خرید گاو بنی اسرائیل از صاحب جوان آن

خداوند متعال در قرآن کریم برنامه ای جامع و دقیق مملو از نکات آموزنده برای زندگی فردی و اجتماعی همه افراد در همه اعصار قرار داده است که از شیوه های مختلفی همچون قصه گویی برای بیان آن ها استفاده کرده است.

در واقع حدود یک چهارم قرآن کریم در قالب داستان آمده و در بیش از نیمی از سوره ها پیام های قرآنی در شیوه داستانی بیان شده اند. البته داستان و قصه گویی در مصحف شریف که به سرگذشت امت های قبل پرداخته دارای ویژگی های خاصی مانند پیام مداری، حذف و نپرداختن به جزئیات و زنده دانستن شخصیت های داستان است که سبب تمایز آن با دیگر کتب و همچنین دلیلی بر اثبات وحی و رسالت نبی اکرم (ص) است، زیرا چگونه می شود شخصی که در طول عمر خود نه خطی نوشته و نه خوانده اینقدر دقیق به بیان مطالب و نکات پند آموز از امت های گذشته بپردازد.

داستان های قرآنی حلاوت و شیرینی خاصی دارند که علاوه بر رساندن مقصود، آدمی هیچ گاه از خواندن آن ها خسته و ملول نخواهد شد.

در این مطلب یکی از داستان های آموزنده بزرگ ترین سوره قرآن یعنی سوره بقره که نام سوره مبارک نیز برگرفته و براساس همین قصه واقعی و شنیدنی است، برای شما آورده شده است تا با خواندن و تامل در آن به نکات و پندهای نهفته در این قصه پی ببرید.

داستان گاو بنی اسرائیل

در دوران حضرت موسی (ع) و بنی اسرائیل جوانی مودب و با اخلاق به کار خرید و فروش حبوبات نظیر گندم و جو مشغول بود. روزی از روزها که همانند همیشه در مغازه اش مشغول خرید و فروش بود، شخصی وارد مغازه شد و مقدار فراوانی گندم از او خریداری کرد. این معامله بزرگ سود زیادی برای فروشنده جوان داشت. او برای تحویل گندم به مشتری راهی انبار گندم خود که در خانه بوده، شد. زمانی که به انبار رسید، متوجه شد که پدرش جلوی درب انبار گندم خوابیده و کلید انبار نیز در نزد اوست.

احترام به پدر

پسر جوان و با اخلاق احترام خاصی برای پدر خود قائل بود و دوست نداشت که پدرش را از خواب بیدار کند به همین دلیل به نزد خریدار برگشت و گفت که پدر من جلوی درب انبار خوابیده است و من نمی خواهم او را بیدار کنم اگر که می توانید کمی صبر کنید تا پدرم بیدار شود، من به شما تخفیف خوبی هم خواهم داد. مشتری در جواب فروشنده جوان گفت: اگر که الان گندم را به من تحویل دهی من مبلغ بیشتری به تو می دهم. اما پسر جوان راضی نشد و گفت که استراحت و خواب پدرم برای من بیشتر ارزش دارد تا سود زیاد معامله، و من به هیچ قیمتی راضی به آزردن پدرم نیستم.

مشتری دوباره اصرار کرد اما پسر جوان راضی نشد تا در نهایت خریدار صبر نکرد و از خرید خود از پسر جوان منصرف شد.

پسر نیز به خانه رفته و در حیاط مشغول قدم زدن بود که پدرش بیدار شد. پدر وقتی پسر خود را در آن ساعت از روز در خانه دید تعجب کرد و پرسید که چه شده که در این وقت از روز که همیشه مغازه بودی، در خانه هستی.

داستان قرآنی گاو بنی اسرائیل
داستان قرآنی گاو بنی اسرائیل

پسر تمام اتفاقاتی که افتاده بود را برای پدر خود تعریف کرد. پدر از این همه مهربانی پسر خود خوشحال شد و خدا را برای داشتن چنین فرزندی شکر کرد و به پسر خود گفت: اگر چه راضی بودم من را بیدار کنی اما حالا که تو سود زیاد آن معامله را از دست دادی من به تو گوساله خودم را هدیه می دهم و از خدا می خواهم که این گوساله نفع زیادی را به تو برساند.

سه سال بعد و ازدواجی پر دردسر در قوم بنی اسرائیل

سه سال از آن روزی که گوساله توسط پدر به پسر بخشیده شد، می گذشت و گوساله روز به روز بزرگ تر می شد. در همان زمان و در جایی دیگر از سرزمین بنی اسرائیل دختری زیبا و عفیفی زندگی می کرد که خواستگاران زیادی داشت. در بین این خواستگاران دو پسر عموی دختر نیز وجود داشتند که یکی از آن ها دارا بود اما از لحاظ اخلاقی و همچنین دینی آدم درستی نبود و دیگری از مال و دارایی دنیا چیز زیادی نداشت اما شخص متدین و با اخلاقی بوده است.

دختر خوش رو از بین خواستگاران خود، دو پسر عموی خود را به عنوان گزینه های اصلی برای ازدواج انتخاب کرد و یک هفته مهلت خواست تا جواب نهایی را به خانواده و آن دو نفر اعلام کند، دختر زیبا رو و متین پس از فکر و مشورت، پسر عموی با ایمان خود برای همسری و ازدواج برگزید و خانواده را از جواب نهایی خود با خبر کرد.

قتل پسر عمو

شنیدن نتیجه برای پسر عموی ثروتمند بسیار گران بود و آتش حسد و کینه را در دلش شعله ور کرد. او بر اثر وسوسه های شیطانی تصمیم به قتل پسر عموی با ایمان خود گرفت تا هم بتواند با دختر مورد علاقه اش ازدواج کند هم اینکه به عنوان ولی دم و بر طبق قوانین زمان حضرت موسی (ع) دیه را از اهالی آن محل گرفته و جشن عروسی اش را با آن پول برگزار کند.

برای همین یک شب پسر عموی با اخلاق خود را برای شام دعوت کرد و پس از پذیرایی از او خواست که شب را نیز همان جا بماند، پسر عمویش نیز قبول کرد. پس از اینکه پسر عموی مهمان به خواب رفت توسط پسر عموی خود به طرز وحشتناکی کشته شد و جنازه اش در محله ثروتمندان رها شد.

صبح روز بعد مردم با جسد خونین شخصی رو به رو شدند که هر چه دقت کردند نتوانستند آن را شناسایی کنند، برای همین به نزد حضرت موسی (ع) رفتند و راه حلی خواستند. حضرت موسی (ع) دستور داد که تمام کسب و کارها تعطیل شوند و همه درصدد یافتن قاتل و همچنین شناختن مقتول باشند. اما سعی و تلاش مردم برای پیدا کردن قاتل و شناسایی مقتول بی نتیجه بود.

قاتل جوان، نزدیک ظهر از خانه بیرون آمد و با وضعیت آشفته و دگرگون شهر رو به رو شد، او که می دانست قضیه از چه قرار است خود را به ندانستن زده و از مردم شهر علت را پرسید، آن ها گفتند که شخصی به طرز وحشتناکی کشته شده که نه او قابل شناسایی است و نه از قاتل اثری هست. پسر عموی پولدار نزدیک جسد شد و پس از برداشتن روپوشی که بر روی آن قرار داده اند به چهره ی مقتول خیره شد و پس از کمی تامل بر سر خود زد و گفت که این شخص پسر عموی من است و قاتل آن باید شناسایی و قصاص شود یا دیه اش را بگیرم.

ماجرای قصاص قاتل

جوان را به نزد حضرت موسی (ع) بردند، حضرت پس از احراز خویشاوندی این شخص با مقتول به اهالی آن محل گفت که یا باید قاتل را برای قصاص کردن پیدا کنید یا ۵۰ نفر از آن محل شهادت دهند که قاتل را نمی شناسند و دیه مقتول را پرداخت کنند.

بنی اسرائیل اعتراض کردند و گفتند که ای پیامبر خدا ما که گناهی مرتکب نشده ایم و بی تقصیر هستیم، چرا باید دیه را پرداخت کنیم. تو از خدای خود بخواه تا قاتل را به ما معرفی کند.

حضرت موسی (ع) گفتند که در حال حاضر دستور و حکم خدا همین چیزی است که به شما گفته ام، در همین حین وحی بر حضرت موسی (ع) نازل شد و خداوند متعال به حضرت موسی (ع) گفت: ای موسی حالا که به حکم ظاهری تو رضایت ندادند به آن ها دستور بده گاوی را بکشند و بعضی از اعضای آن را بر روی بدن مرده بزنند تا به اذن خدا مرده سخن بگوید و قاتل خود را معرفی کند، زمانی که حضرت موسی علیه السلام به قوم خود دستور خدا را ابلاغ کرد، آن ها گفتند: آیا ما را مسخره می کنی؟ که حضرت موسی در پاسخ گفت: به خدا پناه میبرم از اینکه از جاهلان باشم (وَ اِذْ قالَ مُوْسى لِقَوْمِهِ اِنَّ اللّهَ یَاءْمُرُکُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً قالُوا اَتتّخذنا هُزُواً قالَ اَعُوذُ بِاللّهِ اَنْ اَکُونَ مِنَ الْجاهِلینَ[۱]).

پس از آن قوم بنی اسرائیل به حضرت موسی(ع) گفتند: به خدای خود بگو برایمان روشن کند این ماده گاو چگونه باشد؟ گفت: خدا می فرماید: ماده گاوی است نه پیر و نه بکر و جوان، چیزی میان این دو باشد، آنچه را که به شما دستور داده شده انجام دهید (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ، قالَ اِنَّهُ یقول اِنَّها بَقَرَهً لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ عَوانٌ بَیْنَ ذلِکَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ[۲]).

قوم بنی اسرائیل باز گفتند: از خدای خود بخواه تا برایمان بیان کند رنگ آن چگونه است؟ موسی (ع) گفت: خدا می فرماید: گاوی به رنگ زرد یکدست باشد که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا مالُونُها قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرهٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِریْنَ[۳])

داستان گاو بنی اسرائیل (گاو زرد)
داستان گاو بنی اسرائیل (گاو زرد)

آن ها باز گفتند: از پروردگارت بخواه کامل چگونگی آن گاو را برما روشن کند زیرا این گاو (ماده) برای ما مبهم و مشتبه است و اگر که خدا بخواهد ما از هدایت شدگان هستیم، حضرت موسی (ع) گفت: خدا می فرماید: گاوی باشد که نه برای شخم زدن رام شده باشد نه برای آبکشی زراعت، هیچ عیب و نقصی ندارد و یک رنگ می باشد، گفتند: هم اکنون حقیقت را روشن ساختی و گاوی با آن اوصاف و ویژگی کشتند، اما نزدیک بود از این امر نیز نافرمانی کنند (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ اِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا وَ اِنّا اِنْشاءَاللّهُ لَمُهْتَدُونَ قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرَهٌ لاذَلُولٌ تُثیرُ الاَْرْضَ وَ لا تَسْقِى الْحَرْثَ مُسَلَّمَهٌ لاشِیَهَ فیها قالُوْا اَلاَّْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ماکادُوا یَفْعَلُون[۴]).

قوم بنی اسرائیل بعد از اینکه این اوصاف و ویژگی ها را از حضرت موسی علیه السلام شنیدند در صدد یافتن ماده گاوی با همان خصوصیات بودند که هر چه جستجو می کردند، گاوی با این اوصاف پیدا نمی شد تا اینکه این گاو را در خانه جوانی پیدا کردند. این جوان همان فروشنده گندمی بود که به خاطر احترام به پدر خود گوساله ای از او هدیه گرفته بود و ماده گاو زرد رنگ بی عیب و نقص همان گوساله اهدایی بود.

آن ها به در خانه آن شخص رفته و از او تقاضا کردند که گاو (مشهور به گاو بنی اسرائیل) او را بخرند، جوان تاجر که از قضیه باخبر شد گفت: باشد ولی اول باید از مادرم اجازه بگیرم.

او به نزد مادر خود رفته و از او نظر خواهی کرد، مادر جوان گندم فروش به او گفت که گاو را به دو برابر قیمت بازار به آن ها بفروش، او نیز به نزد بنی اسرائیل رفت و آن ها را از قیمت گاو با خبر ساخت، آن ها گفتند که چه خبر است؟ گران تر از قیمت بازار می فروشی. به همین دلیل گاو را نخریدند و به نزد حضرت موسی(ع) برگشتند.

موسی علیه السلام به آن ها گفت دستور خدا است باید اجرا گردد، بنی اسرائیل دوباره به نزد جوان رفته و دوباره تقاضای خرید کردند، جوان نیز برای بار دوم به نزد مادر رفت، مادر این بار به پسر جوانش گفت این بار به دو برابر قیمت قبلی که به آن ها گفته ای بفروش.

ماجرای خرید گاو بنی اسرائیل از صاحب جوان آن
ماجرای خرید گاو بنی اسرائیل از صاحب جوان آن

جوان به نزد اشخاصی که برای خرید آمده اند برگشت و آن ها را از قیمت جدید گاو باخبر کرد. آن ها این بار متعجب دوباره از خرید سر باز زده و به نزد حضرت موسی (ع) برگشتند. این اتفاق چند بار دیگر رخ داد تا جایی که به دستور حضرت موسی (ع) در ازای این گاو پوست پر از سکه های طلا گاو تحویل جوان فروشنده می شود.

قوم بنی اسرائیل پس از خرید گاو به آن قیمت، آن را سر بریدند. حضرت موسی (ع) نیز پس از نماز و دعا در نزد خداوند، دم گاو را گرفته و به بدن مقتول زد. شخص کشته شدن به اذن خداوند زنده شده و قاتل و نحوه قتل را برای حضرت موسی (ع) و تمام کسانی که در آن جا حضور داشتند شرح داد.

پس از آن و به دستور حضرت موسی علیه السلام قاتل قصاص شد و مقتول نیز پس از توسل به حضرت موسی (ع) برای دعا در نزد خدا و تقاضای عمری دوباره، هفتاد سال عمر دوباره به او بخشیده شد و بعد از آن توسط موسی (ع) به عقد دختر عموی خود در آمد.

قوم بنی اسرائیل پس از دیدن معجزه و آیت الهی، به یکدیگر می گفتند نمیدانیم کدام یک از مهم تر است، زنده شدن مرده یا ثروتمند شدن آن جوان تاجر.

در این داستان آموزه ها و نکات بسیاری نهفته بود که در این بخش به برخی از آن ها اشاره خواهیم کرد:

  • از مهم ترین نکات قابل تامل در این داستان، اهمیت احترام به پدر و مادر است که سبب عاقبت بخیری فرد در دو دنیا می شود.
  • اراده و خواست پروردگار همیشه بالاتر از تمام خواسته ها و تمایلات آدمی است.
  • در این داستان به مسئله معاد و زنده شدن دوباره افراد اشاره شده است.
  • از دیگر نکاتی که با خواندن این داستان می توان متوجه آن شد این است که آدمی اگر که به خود سخت بگیرد خدای مهربان نیز به او سخت خواهد گرفت. در حقیقت اگر که قوم بنی اسرائیل این همه سوال نمی پرسیدند زودتر و با ذبح یک گاو (گاو بنی اسرائیل) می توانستند به قاتل برسند و لازم نبود آن همه پول هزینه کنند.

 

[۱] سوره بقره آیه۶۷

[۲] سوره بقره آیه۶۸

[۳] سوره بقره آیه ۶۹

[۴] سوره بقره آیه ۷۰

  • تجوید آیه ۶۷ سوره بقره – استاد عبدالباسط

وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً ۖ قَالُوا أَتَتَّخِذُنَا هُزُوًا ۖ قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجَاهِلِینَ

و (به یاد آورید) هنگامی را که موسی به قوم خود گفت: «خداوند به شما دستور می‌دهد ماده‌گاوی را ذبح کنید (و قطعه‌ای از بدن آن را به مقتولی که قاتل او شناخته نشده بزنید، تا زنده شود و قاتل خویش را معرفی کند؛ و غوغا خاموش گردد.)» گفتند: «آیا ما را مسخره می‌کنی؟» (موسی) گفت: «به خدا پناه می‌برم از اینکه از جاهلان باشم!»

 

دانلود

منبع: سایت موسسه قرآن و عترت معراج النبی استان خوزستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

58 + = 63